ثـــــــريا قسمت اول ¤¤
از شنیدن داستانهای قدیمی از زمانهایی که آداب ورسوم چه غلط چه درست اعمال میشد لذت میبرم قهرمان قصه منم در زمانی زندگی میکرد که مردم با سنتهای خاص زمان خود میزیستند قصه از اونجایی شروع شد که زنگ تلفن خونمون به صدا دراومد وقتی گوشی را برداشتم شخصی که اونطرف گوشی بود پرسید: منزل آقای بهادری؟ بی حوصله جواب دادم بله فرمایشی بود؟ گفت: بله اگر ممکنه یه نوک پا تشریف بیارید به این آدرس تا در مورد مطلبی با شما تبادل نظر کنیم. گفتم: ببخشید من پسر آقای بهادری هستم شما با کدام بهادری کار دارید؟ پدر و برادرم خونه نیستند! در جواب گفت: فرقی نمی کنه فقط بهادری باشید کافیه "
آدرس را داد و گوشی را قطع کرد به آدرسی که داده بود توجه کردم دیدم آدرس بیمارستانه، هول شدم و راه افتادم تا از موضوع سر دربیارم بیمارستان در منطقه دور افتاده ای از شرق تهران بود به سختی اونو پیدا کردم با مشخصاتی که دادم منو به اتاق دکتر هوشیار بردند دکتر منتظر من بود سلام سرد منو با گرمی پاسخ داد و تعارف کرد تا بشینم. اون خونسرد اما من با دلهره نشستم اینطور شروع کرد چند روز پیش با آمبولانس اورژانس زنی را به بیمارستان آوردند سکته کرده بود با حالی وخیم توی بیمارستان بستری شد امیدی به زنده ماندنش نداشتیم ولی با ناباوری مرگ را از خود دور کرد امروز به بخش منتقل شده تحت نظر من قرار داره صبح امروز با من حرف زد و از من خواست تا با شماره تلفنی که تو دفترش بود تماس بگیرم و یکی از بهادری ها را بالای سرش حاضر کنم دد
اونقدر مصمم به دیدن شما بود که من قبول کردم حالا من دست شما را تو دست این زن میذارم تا از جریان سر دربیاری با من بیا پشت سر دکتر راه افتادم اتاق در انتهای سالن بود قدم زنان به سمت اتاق رفتیم این راه به نظرم خیلی طولانی اومد هزار فکر از سرم گذشت حتی از اومدنم پشیمان شدم، اول دکتر وارد شد بعد من، روی تخت زنی خوابیده بود صورتش دیده نمیشد با ورود دکتر به آرامی برگشت از دیدن اون شوکه شدم پاهام سست شد کنار تخت روی یه صندلی نشستم رنگ به رخ نداشتم دکتر متوجه من شد، برای آوردن آب در یخجال را باز کرد و از پارچ برای من توی لیوان آب ریخت وبه دستم داد و پرسید این خانم را میشناسی؟
گفتم: اگه از بودن مادرم تو خونه مطمئن نبود میگفتم این زن مادرمه!! لبخندی از روی رضایت، صورت زن را زینت داد هر چه بیشتر نگاه میکردم بیشتر شک میکردم شاید دکتر اشتباهی گفته اون چند روزه تو بیمارستانه اون مادرمه؟ این سوالی بود که مرتب زیر لب زمزمه کردم تا اینکه زن به حرف اومد پسرم تو پسر کدوم بهادری هستی نمی خواهم اشتباه کنم؟ صداش عین مادرم بود با لکنت پرسیدم شما چه نسبتی با مادرم دارید؟ گفت: مادرت اگه اسمش ثریا باشه خواهر منه و پدرت هم منصور بهادری گفتم: پدرم منصور بهادری است اينبار اشک تو چشمهای زن حلقه زد پس تو پسر منصوری از دکتر تشکر کرد وگفت: شما بهترین شخص ممکن را برام خبر کردید از شما متشکرم اگه امکان داره منو با این پسر تنها بذارین، دکتر عليرغم میل باطنیش از اتاق بیرون رفت من ماندم و این زن که فتوکپی مادرم بود و ادعا میکرد خاله منه دد
کنار تخت بودم دستش را دراز کرد و صورت منو لمس کرد دستی به موهام کشید و گفت: میدونی بیشتر از مادرت به پدرت شبیه هستی؟ گفتم: آره اما شما از کجا پدرم را میشناسی؟ آهی کشید و گفت: پدرت را من نشناسم کی بشناسه !!! داشتم دیونه میشدم توضیحی برای این شباهت و این آشنایی نداشتم سرم گیج میرفت انگار که متوجه حال من باشه گفت: یه خورده آب بخور تا برات توضیح بدم من از کجا اومدم و چرا تو و پدر مادرت را می شناسم! لیوان آب تو دستم بود سر کشیدم چشم به لبش دوختم تا برام توضیح بده اینطور شروع کرد باید بهم قول بدی تمام حرفهایی را که بهت میزنم را پیش خودت مثل یک راز بزرگ نگهداری موقعی که از ماجرای زندگی من باخبر شدی به من کمک کنی اگه قول میدی شروع کنم از ته قلب قول دادم چون میخواستم به هر قیمت شده سر از این ماجرا دربیارم دد
پرسیدم اسم شما چیه شما را به چه اسمی صدا کنم ؟ گفت: ثریا تعجب نکن اسم منم مثل مادرت ثریا ست لابد میپرسی چرا ثریا؟ چرا اسم دوتا خواهر را ثریا گذاشتند؟ این به شصت و پنج سال پیش برمیگرده یا بهتر بگم به هشتاد سال پیش مادرم فهیمه تو خانواده متمولی به دنیا اومده بود و در بهترین شرایط ممکن بزرگ شده بود سرآمد طایفه بود از اون زیباتر تو طایفه نبود جوانها همشون آرزو داشتند تا با مادرم ازدواج کنند لابد اینها را از زبون مادرت هم شنیدی گفتم اون درباره مادرش زیاد برام حرف نزده چون وقتی خیلی کوچیک بوده اونو از دست داده دد
تعجب کرد پس بهش گفتند مادرش مرده !! به هرحال طایفه مادرم که اسمش بیوک دره بوده با یکی از طایفه ها به اسم بهادری ها درگیر میشه و به قول امروزی ها با هم پدر کشته گی پیدا کردند برای حل این کدورت مادرم را عروس میفرستند به طایفه بهادری ها اونها هم ناچار قبول کردند
ادامـــــــــه دارد





Reply With Quote