+ Reply to Thread
Results 1 to 18 of 18

Thread: Sorraya (An Iranian Story)

  1. #1
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580

    Post Sorraya (An Iranian Story)

    ثـــــــريا قسمت اول ¤¤

    از شنیدن داستانهای قدیمی از زمانهایی که آداب ورسوم چه غلط چه درست اعمال میشد لذت میبرم قهرمان قصه منم در زمانی زندگی میکرد که مردم با سنتهای خاص زمان خود میزیستند قصه از اونجایی شروع شد که زنگ تلفن خونمون به صدا دراومد وقتی گوشی را برداشتم شخصی که اونطرف گوشی بود پرسید: منزل آقای بهادری؟ بی حوصله جواب دادم بله فرمایشی بود؟ گفت: بله اگر ممکنه یه نوک پا تشریف بیارید به این آدرس تا در مورد مطلبی با شما تبادل نظر کنیم. گفتم: ببخشید من پسر آقای بهادری هستم شما با کدام بهادری کار دارید؟ پدر و برادرم خونه نیستند! در جواب گفت: فرقی نمی کنه فقط بهادری باشید کافیه "

    آدرس را داد و گوشی را قطع کرد به آدرسی که داده بود توجه کردم دیدم آدرس بیمارستانه، هول شدم و راه افتادم تا از موضوع سر دربیارم بیمارستان در منطقه دور افتاده ای از شرق تهران بود به سختی اونو پیدا کردم با مشخصاتی که دادم منو به اتاق دکتر هوشیار بردند دکتر منتظر من بود سلام سرد منو با گرمی پاسخ داد و تعارف کرد تا بشینم. اون خونسرد اما من با دلهره نشستم اینطور شروع کرد چند روز پیش با آمبولانس اورژانس زنی را به بیمارستان آوردند سکته کرده بود با حالی وخیم توی بیمارستان بستری شد امیدی به زنده ماندنش نداشتیم ولی با ناباوری مرگ را از خود دور کرد امروز به بخش منتقل شده تحت نظر من قرار داره صبح امروز با من حرف زد و از من خواست تا با شماره تلفنی که تو دفترش بود تماس بگیرم و یکی از بهادری ها را بالای سرش حاضر کنم دد

    اونقدر مصمم به دیدن شما بود که من قبول کردم حالا من دست شما را تو دست این زن میذارم تا از جریان سر دربیاری با من بیا پشت سر دکتر راه افتادم اتاق در انتهای سالن بود قدم زنان به سمت اتاق رفتیم این راه به نظرم خیلی طولانی اومد هزار فکر از سرم گذشت حتی از اومدنم پشیمان شدم، اول دکتر وارد شد بعد من، روی تخت زنی خوابیده بود صورتش دیده نمیشد با ورود دکتر به آرامی برگشت از دیدن اون شوکه شدم پاهام سست شد کنار تخت روی یه صندلی نشستم رنگ به رخ نداشتم دکتر متوجه من شد، برای آوردن آب در یخجال را باز کرد و از پارچ برای من توی لیوان آب ریخت وبه دستم داد و پرسید این خانم را میشناسی؟

    گفتم: اگه از بودن مادرم تو خونه مطمئن نبود میگفتم این زن مادرمه!! لبخندی از روی رضایت، صورت زن را زینت داد هر چه بیشتر نگاه میکردم بیشتر شک میکردم شاید دکتر اشتباهی گفته اون چند روزه تو بیمارستانه اون مادرمه؟ این سوالی بود که مرتب زیر لب زمزمه کردم تا اینکه زن به حرف اومد پسرم تو پسر کدوم بهادری هستی نمی خواهم اشتباه کنم؟ صداش عین مادرم بود با لکنت پرسیدم شما چه نسبتی با مادرم دارید؟ گفت: مادرت اگه اسمش ثریا باشه خواهر منه و پدرت هم منصور بهادری گفتم: پدرم منصور بهادری است اينبار اشک تو چشمهای زن حلقه زد پس تو پسر منصوری از دکتر تشکر کرد وگفت: شما بهترین شخص ممکن را برام خبر کردید از شما متشکرم اگه امکان داره منو با این پسر تنها بذارین، دکتر عليرغم میل باطنیش از اتاق بیرون رفت من ماندم و این زن که فتوکپی مادرم بود و ادعا میکرد خاله منه دد

    کنار تخت بودم دستش را دراز کرد و صورت منو لمس کرد دستی به موهام کشید و گفت: میدونی بیشتر از مادرت به پدرت شبیه هستی؟ گفتم: آره اما شما از کجا پدرم را میشناسی؟ آهی کشید و گفت: پدرت را من نشناسم کی بشناسه !!! داشتم دیونه میشدم توضیحی برای این شباهت و این آشنایی نداشتم سرم گیج میرفت انگار که متوجه حال من باشه گفت: یه خورده آب بخور تا برات توضیح بدم من از کجا اومدم و چرا تو و پدر مادرت را می شناسم! لیوان آب تو دستم بود سر کشیدم چشم به لبش دوختم تا برام توضیح بده اینطور شروع کرد باید بهم قول بدی تمام حرفهایی را که بهت میزنم را پیش خودت مثل یک راز بزرگ نگهداری موقعی که از ماجرای زندگی من باخبر شدی به من کمک کنی اگه قول میدی شروع کنم از ته قلب قول دادم چون میخواستم به هر قیمت شده سر از این ماجرا دربیارم دد

    پرسیدم اسم شما چیه شما را به چه اسمی صدا کنم ؟ گفت: ثریا تعجب نکن اسم منم مثل مادرت ثریا ست لابد میپرسی چرا ثریا؟ چرا اسم دوتا خواهر را ثریا گذاشتند؟ این به شصت و پنج سال پیش برمیگرده یا بهتر بگم به هشتاد سال پیش مادرم فهیمه تو خانواده متمولی به دنیا اومده بود و در بهترین شرایط ممکن بزرگ شده بود سرآمد طایفه بود از اون زیباتر تو طایفه نبود جوانها همشون آرزو داشتند تا با مادرم ازدواج کنند لابد اینها را از زبون مادرت هم شنیدی گفتم اون درباره مادرش زیاد برام حرف نزده چون وقتی خیلی کوچیک بوده اونو از دست داده دد

    تعجب کرد پس بهش گفتند مادرش مرده !! به هرحال طایفه مادرم که اسمش بیوک دره بوده با یکی از طایفه ها به اسم بهادری ها درگیر میشه و به قول امروزی ها با هم پدر کشته گی پیدا کردند برای حل این کدورت مادرم را عروس میفرستند به طایفه بهادری ها اونها هم ناچار قبول کردند

    ادامـــــــــه دارد




  2. #2
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت اول ¤¤

    برای اینکه طایفه بیوک دره و در اصل بزرگ طایفه زجر بکشه دختر عزیزدانه آنها را به عقد پسر کوچک خانواده بهادری درآوردند تا از مقام اون در وحله اول کم کنند. ورود این دختر جوان و زیبا به طایفه ولوله ای به راه انداخت همه از اینکه همچین دختر زیبا و اصیل زاده ای را تاوان گرفته اند راضی به نظر میرسیدند الا مادر پسر مرده که تاوان گرفته بود. اون عتیه زن بهادری بزرگ بود روی حرف اون حرفی زده نمیشد اما خونخواهی اون به سرانجام نرسید و به جای خون بیوک دره ای ها عروسی گیرش اومد که در زیبایی مثل اون تو دوتا طایفه نبود خون پسرش و زیبایی مادرم عتیه را دشمن واقعی اون ساخت دد

    روزهای خوش جوانی مادرم به روزهای تلخی مبدل شد وارد جهنمی که عتیه براش ساخته بود شد بدون سر و صدا بدون هیچ جشنی به عقد حسن پسر کوچک عتیه دراومد و جزئي از طایفه بهادری شد! شب عروسی مادرم به دستور عتیه تنها در حجله خوابید صبح زود در اتاق مادرم را کوبیدند و از اون نشانه خواستند اما نشانه بدون داماد ممکن نبود! غوغا به پا شد و بدون هیچ گناهی مادرم تحقیر شد اون حتی نتونست از خودش دفاع کنه سکوت مادرم مهر قبول این ننگ را بر پیشانیش محکم کرد دد

    پدرم حسن اون موقع هجده سال داشت هنوز جزو مردها به حساب نمی اومد و هیچ ابراز نظری هم نمی تونست بکنه در واقع از موضوع هم خبر نداشت فردای عروسی مشغول کار بود که یکی از پسر های هم سنش به اسم علی پیشش اومد وگفت: تو دهنت بوی شیر میده مرد نیستی حسن تعجب کرد گفت: چرا منظورت چیه مگه من چه کردم ؟ علی گفت: تومعلومه هیچ کاری نکردی تو نامردی چون من دیدم که عروست تنها به اتاق رفت و تا صبح تو پیشش نرفتی ولی تو آبروی اون دختر بیچاره را بردی با شنیدن اين جمله حسن دلش به حال این تازه وارد که می گفتند زن اون شده سوخت اما نمیدونست چی کار کنه به علی گفت: من هیچ حرفی نزدم چون اصلا از من نپرسیدند کمک میکنی تا این دختر بیچاره را از این ننگ نجات بدم ؟ علی گفت: هر کاری بخواهی انجام میدم اون ارزشش را داره با هم نقشه کشیدند از دشت کناری یک بز کوهی شکار کردند و با شکار به خونه یکی از زنهای مجرب و دنیا دیده رفتند بز را به اون دادند و به صورتی واضح اعلام کردند که شبانه به شکار رفته اند زن از حسن پرسید مگه تو دیشب حجله نبودی حسن میگه نه من با علی رفته بودم شکار اینهم شاهدم و بز را نشان میده زن از دیدن بز و سکوت فهیمه که از خجالت اون سر چشمه گرفته بوده متوجه خطاش میشه با جمع کردن همسایه ها اون شب حسن را با دست خودشان به حجله میفرستند دد

    از عتیه انکار و سرپیچی، از زنها اصرار ، بالاخره عتیه در این مورد کوتاه میاد و صبح از اتاق عروس نشانه بیرون میاد عتیه تمام دست و پای حسن را بازدید میکنه مبادا دستش را بریده باشه ولی اثری از بریدگی پیدا نميکنه و نشانه را ناچار قبول میکنه اما کارش با فهیمه تازه شروع شده بود از اون شب به بعد حسن اجازه حرف زدن با فهیمه را هم نداشت اونهم درحالی که از فهیمه خوشش اومده بود و به عنوان همسر او را پذیرفته بود دد

    در عشق فهیمه میسوخت ولی کاری ازش برنیامد و اطاعت از مادر داغ دیده را بر دیدن یار ترجیح داد گاهي فهیمه را از دور تماشا میکرد تازه اگه مادرش اون طرفها نبود در عشق فهیمه غرق بود از اون طرف فهیمه به خاطر اینکه عروس کوچیک خونه بود همه کارهای سنگین را به عهده داشت طلوع آفتاب بیدار میشد برای سماور ذغال سرخ میکرد تا جوش اومدن سماور هر چه که از شب گذشته کثیف مانده بود می شست، اونم با آب سرد رودخونه، صبحانه که خورده میشد اون باید همه چیز را جمع میکرد اگه نان و پنیری تو سفره مانده بود یواشکی میخورد اگه عتیه میدید وای به حالش میشد اغلب به خاطر سر و صدای عتیه، گرسنه بود زن باغیرتی بود از چیزی گله نمیکرد چون میدانست با تاوان رفتار خوبی نخواهند داشت و چرا تاوان اومده بود را هم به خوبي درک میکرد. وقتی فکر میکرد برادرش زنده است تحملش بیشتر میشد دد

    دوشیدن گاو و پختن نان را بلد بود و به راحتی انجام میداد غذای ظهر را عتیه حاضر میکرد و این به معنی گرسنگی فهیمه بود اون یاد گرفته بود موقع دوشیدن گاو خودش را حسابی سیر میکرد و احتیاجی به نهار نداشت حدود یک ماه ونیم از ورودش به طایفه میگذشت موقع دوشیدن شیر گاو حس کرد سرش گیج میره اما تحمل کرد و کارش را تمام کرد ظرف شیر را برداشت و از طویله بیرون اومد حسن از دور تماشاش میکرد اما فهیمه حال خوشی نداشت با صدای بلندی زمین خورد حسن خودش را به اون رسوند رنگ به رخ فهیمه نبود با هراس اونو بغل کرد و جلوی چشمهای از حدقه دراومده عتیه اونو پیش حکیم برد دد

    حکیم مرد حاذقی بود و تشخیص داد که اون حامله است و باید پیش قابله بره حسن براش قابله آورد اونهم حرف حکیم را تایید کرد اون موقع ها رسم بود اگر عروسی غریبه بود و حامله میشد اونو برای استراحت پیش خانواده اش میفرستادند اما عتیه با فرستادن فهیمه مخالفت کرد و اونو نگه داشت سخت گیری عتیه کمتر شده بود یک روز فهیمه را صدا کرد و پیش همه عروسهاش گفت: اگه فهیمه تو یک پسر به دنیا بیاری اسم پسر جوانمرگم را روش میگذارم و تو را می بخشم هم من هم تو از این انتقام راحت میشیم اما اگه دختر بزایی وای به روزگارت

    ادامـــــــــه دارد




  3. #3
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت سوم ¤¤

    دیگه از گرسنگی خبری نبود فهیمه غذای خوبی میخورد و اجازه داشت با حسن حرف بزنه هر چیزی که اون موقع ها میگفتند باید خورد تا پسر زائيد ، را حسن برای فهیمه تهیه کرد روز به روز شکم فهیمه بزرگ و بزرگتر میشد دیگه کار به جایی رسیده بود که نمیتونست حرکت کنه! هشت ماهش بود ولی شکم بزرگی داشت عتیه همه جا میگفت: این عروس پر خوره و اونقدر میخوره تا بترکه در حالی که بزرگی شکم فهیمه از خوردن زیادی نبود اون دوقلو حامله بود اون حس میکرد بچه از هر طرف بهش فشار میاره ولی نمیدوست دوقلو حامله است تجربه ای نداشت عتیه وقت و بی وقت به فهیمه تذکر میداد که اگه دختر بزاد چه سرنو شت شومی در انتظارش هست دد

    تمام طول حاملگی را با اضطراب گذراند گاه و بی گاه دردهایی حس میکرد اما صداش در نمیاومد تا اینکه بعد از ظهر یکی از روزهای سرد پاییز کیسه آبش ترکید و زایمانش شروع شد. با کمک جاری هاش به اتاق رفت قابله خبر کردند همه طایفه منتظر این بچه بودند چون عتیه قول داده بود دیگه کینه را کنار بذاره و این نوید از آشتی دو طایفه بود برای همه مهم بود بدونند این بچه دختره یا پسر مراحل زایمان فهیمه به سرعت جلو رفت اما از به دنیا اومدن بچه خبری نبود قابله ها مات مونده بودند و کاری از دستشون برنمی اومد تا صبح صدای فریاد فهیمه تبدیل به ناله های جان سوز شد. دل همه به حالش میسوخت قابله وقتی مطمئن شد کاری از دستش برنمیاد از اتاق بیرون اومد و رو به حسن گفت: اگه دکتر نیاری هم فهیمه هم بچه از بین میره دد

    حسن سوار اسبش شد تا سراغ دکتر بره اما عتیه جلوی اونو گرفت ولی حسن با شهامت مادر را کنار زد و به سرعت از اونجا دور شد دو ساعت بعد به همراه دکتر برگشت دکتر با کمک قابله تونست اولین بچه را به دنیا بیاره صدای گریه نوزاد تو اتاق پیچید فهیمه فقط پرسید پسره؟ دکتر گفت: نه دختر با شنیدن این حرف فهیمه از هوش رفت عتیه بالای سر فهیمه اومده بود و خشمگین به نوزاد نگاه میکرد یکهو قابله فریاد زد یکی دیگه میاد عتیه طاقت نیاورد از ته قلب دعا کرد لاقل این پسر باشه و از اتاق بیرون رفت. دکتر بچه دوم را هم به دنیا آورد اونهم دختر بود خبر نوزاد دوم عتیه را دیوانه کرد و مرتب زیر لب میگفت این زن با من لج کرده پسر نزاییده که هیچ دوقلو دختر آورده انهم از روی عناد با من ، وای به روزگارش و از اتاق فهیمه دور شد دد

    دکتر و قابله تونستند به خوبی زایمان را اداره کنند حال نوزادها و فهیمه خوب بود اما هنوز فهیمه بیهوش بود قابله بچه ها را شست و یکی را سمت چپ و یکی ديگر را سمت راست فهیمه گذاشت، حسن از به دنیا اومدن بچه ها سر از پا نمیشناخت احساس غرور میکرد بالای سر فهیمه اومد و دستی روی سر فهیمه کشید اما فهیمه در شرایطی نبود که اینو درک کنه یکی از بچه ها گریه کرد حسن برای اینکه فهیمه بیدار نشه اونو برداشت و از اتاق بیرون برد نیمه های شب فهیمه به هوش اومد تمام قوتش را جمع کرد خودش را با چادر محکم بست بچه را برداشت و به آرامی از اتاق بیرون رفت و به خیال اینکه سمت خونه پدریش حرکت میکنه راه افتاد و تا خود صبح رفت از خستگی و گرسنگی توان خود را از دست داده بود دیگه چشمش جایی را ندید و با صدا به زمین خورد دد

    گریه نوزاد بلند شد چند کولی که توی اون نزدیکی اطراق کرده بودند متوجه فهیمه شدند و به کمکش اومدند و اونو به چادرشون بردند. صدای چند نفر فهیمه را به خودش آورد دید چند تا کولی بالای سرش هستند اول ترسید اما صدای گرم زن کولی به او آرامش داد و بعد از مدتها احساس امنیت کرد غذا و جای گرم جانی دوباره به فهیمه داد. داستان زندگیش را برای اونها تعریف کرد و خواهش کرد اونو حمایت کنند دد

    اونقدر از عتیه و تهدیدش ترسیده بود حتی تصمیم گرفت پیش خانواده اش برنگرده توی راه فکر میکرد اگر به خونه پدریش برگرده حتما برش میگردونند پیش عتیه و اون دمار از روزگارش در میاره! با کاری که کرده بود دیگه روی برگشتن هم نداشت از کولی ها خواست اگر به دنبالش اومدند اونو مخفی کنند. زن کولی متوجه شد فهیمه از چیزی میترسه واحتیاج به کمک داره به همه فهموند تا از فهیمه و دخترش حرفی نزنند اونها فهیمه و دخترش را بین خودشان قبول کردند با مرام خاصی که کولی ها داشتند آنها را هدیه ای از طرف خدا دونستند و از فهیمه و دخترش مراقبت کردند دد

    یک هفته بعد به سمت شیراز راه افتادند و از منطقه خطر دور شدند. از اونطرف وقتی حسن با بچه به اتاق برمیگرده جای فهیمه را خالی می بینه به خیال اینکه اونو بردند توی اتاق گرمتر حرفی نمیزنه و پیش بچه میخوابه صبح با صدای مادرش عتیه بیدار میشه و در مقابل سوال فهیمه کجاست؟ هیچ پاسخی نداره که بده مات میمونه و سکوت میکنه! عتیه برای پیدا کردن فهیمه کسی را روانه خونه پدر فهیمه میکنه اما اونها از فهیمه هیچ خبری ندارند همه جارا میگردنند انگار فهیمه آب شده رفته زیرزمین برای بچه دایه میگیرند و اسمشو میذارند ثریا فهیمه با کولی ها روانه شیراز میشه و با کمک کولی ها بچه اش را بزرگ میکنه از قضا اونهم اسم بچه را ثریا میذاره، فهیمه از بچه دوم خبری نداشته و به خیال خود بچه اش را نجات داده و از دست عتیه راحت شده با کولی ها زندگی میکنه

    ادامــــــــه دارد




  4. #4
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت چهارم ¤¤

    از اون طرف مراقبت از بچه به گردن دایه و عتیه میفته عروسهای دیگه از ترس عتیه دست به نوزاد نمیزنند حسن از اینکه فهیمه را از دست داده و مرد خوبی برای اون نبوده افسرده میشه و با مادرش رفتار بدی را پیش میگیره و تمام تقصیر ها را گردن عتیه میندازه با این کار کینه فهیمه تو دل عتیه عمیق تر میشه و سالها به امید اینکه فهیمه برای دیدن بچه اش بر میگرده و میتونه انتقام بگیره از ثریا به خوبی مراقبت میکنه دد

    برخلاف تصور فهیمه از ثریا خوشش میاد هر کاری برای خوشحالی ثریا میکنه از حسن می خواد که دوباره زن بگیره اما حسن موافقت نمیکنه و به خواسته مادر تن نمیده به لج مادر تهران میره و اونجا مشغول کار میشه روزها و ماهها گذشت تا بچه ها به سن پنج رسیدند کولی ها از نقطه ای به نقطه دیگر میرفتند بارها مردهای کولی از فهیمه خواستگاری کردند اما فهیمه هنوز زن قانونی حسن بود و نپذیرفت توی این گشت و گذارها راهشون دوباره به طایفه بهادری افتاد فهیمه با شکل و شمایل یک کولی زندگی میکرد و شناختن اون کار ساده ای نبود با این حال ترس از عتیه هنوز دل فهیمه را آزار میداد اون از روبرو شدن با عتیه وحشت داشت تو منطقه سر سبزی اطراق کردند از رفت و آمد هایی که شد فهیمه نتونست خبری از حسن یا عتیه بگیره دد

    يک روز که با زن کولی صحبت میکرد از خواسته دلش گفت و آرزو کرد برای یک لحظه هم شده حسن را ببینه و بچه را نشانش بده زن کولی گفت آفرین اونم بچه را ازت بگیره و دل تو را بسوزونه نه اگه خودت را نشان هم دادی نباید این بچه را نشان بدی اگر میخواهی من میتونم برات خبر بیارم راستی خودت هم بیا برای اینکه از اوضاع با خبر بشیم به صورت کولی فالگیر برای گرفتن فال وارد طایفه بهادری بشیم برای بیشتر زنها فال میگیریم تو هم خیلی ها را میشناسی حرفمان دروغ نمیشه مادرشوهرت هم میاد تا براش فال بگیریم از همه چیز خبر دار میشیم با این فکر وارد طایفه شدند و کم بیش برای اونهایی که میشناخت از گذشته براشون گفتند خبر ورود کولی ها به گوش عتیه رسيد و از اینکه همه چیز را راست میگویند اغراق ها شد وسوسه فال تو دل عتیه افتاد اما نمیخواست بره و فال بگیره زن فالگیر را آوردند اونهم با سماجت اصرار میکنه و دست عتیه را توی دستش میگیره و شروع میکنه به گفتن از گذشته و از کینه اش نسبت به یک زن حرف میزنه از پسری که از دست داده میگه عتیه دیگه اختیارشو از دست میده و بی محابا میپرسه ببین اون زن برمیگرده تقاص کارهاشو پس بده؟

    زن کولی میگه آره اون برمیگرده ولی تو هیچ آسیبی بهش نمیتونی بزنی!! عتیه میگه چرا ؟!! زنه میگه برای اینکه اون تحت حمایته، اون را کسانی از ما بهتران حمایت میکنند میگه اون زنی که نسبت بهش کینه داری از تو دور شده عتیه عصبانی میشه و میگه نه اون باید برگرده تا آبی بر آتش دل من بریزه من بچه اونو در تمام این مدت نگهداشتم تا به خاطر اون برگرده باید تقاص پس بده اون نوه منو دزدیده باید اونو برگردونه، زن فالگیر میپرسه مگه این زن چند تا بچه داشت؟ عتیه میگه اون از دشمنی که با من داشت دوقلو دختر زایید پسرم میره بالای سرش یکی از بچه ها گریه میکنه برمیداره میبره بیرون اون زن پلید از این فرصت استفاده میکنه و فرار میکنه رنگ از روی فهیمه پرید تنها کسی که متوجه حال فهیمه شد زن کولی بود فورا حرف را عوض میکنه و سر و ته فال را جمع میکنه و با اشاره به فهیمه بلند میشن تا به کاروان خودشون برگردند دد

    یکهو عتیه دست فهیمه را میگیره و از زن کولی میخواد بشینه و کمک میخواد تا بتونه عروسش را پیدا کنه زن فال گیر در مقابل چند تا النگو قبول میکنه دعایی بنویسه همین موقع ثریای عتیه پیش اونها میاد فهیمه مات به این دختر نگاه میکنه عین دختر خودشه فقط اون لباس کولی به تن نداره عتیه میگه اون نوه منه اون عروس بی وجدان شبی که دوقلو زایید با یکی از بچه ها از اینجا رفته و ما از اون خبری نداریم اون از لج من نه تنها پسر نزایید بلکه دوتا دختر زایید خودش میدونست که چه بلایی سرش میارم از اینجا فرار کرد با گفتن این جمله ثریا را بغل کرد و ادامه داد هر چقدر مادرش بد بود این دختر خوبه همدم من شده و مرحمی به درد های من گذاشته حتی پسرم از من دور شده و با من لج داره اونم به خاطر یه دختر که به عنوان تاوان اومده بود دددددد

    در ادامه گفت هر چی بخواهی میدم تا دستم به اون عروس برسه و بتونم داغ بچه را به دلش بذارم من بچه اونو میخواهم تا از دستش بگیرم تا بفهمه از دست دادن اولاد یعنی چی!! این خواست خدا بوده اون دوتا بزاد اونم مثل من باید داغ دوتا بچه به دلش بمونه عین من که پسر بزرگم را طایفه اش از دستم گرفت و پسر دومم را اون جادوگر پسرم حسن که از من دور شده و تهران رفته و برنمیگرده زن کولی حرف را برید و گفت من کمکت میکنم الان دیرمان شده باید برگردیم و فهیمه را هل داد و از عتیه دور شدند! فهیمه تو شوک بود موقعی که به محل اطراق کولی ها رسیدند سرعتش را زیاد کرد و خودشو به دخترش ثریا رسوند و اونقدر گریه کرد تا از هوش رفت ثریای بیچاره از کار مادرش سر درنمی آورد زن کولی اونو از مادر جدا کرد و فهیمه را تو رختخواب گذاشت ثریا را بالای سر مادر نشوند و گفت هر وقت به هوش اومد به من خبر بده

    ادامــــــه دارد




  5. #5
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت پنجم ¤¤

    سیاهی شب بر همه جا غلبه کرده بود فهیمه روی ثریا را پوشاند از چادر بیرون اومد بقیه کولی ها آتش روشن کرده و دور آن نشسته بودند فهیمه پیش اونها رفت و کنار آتش نشست شعله های آتش زبانه میکشید حس کرد مثل آتش شده از فرط حرارت میسوخت و دلش می خواست فریاد بکشه! زن کولی کنارش نشست و گفت با این حال که میخواستیم یک ماهی اینجا بمانیم به خاطر تو تصمیم گرفتیم از این منطقه دور بشیم همه موافق هستند ما از اینجا میریم فهیمه همانطور که غرق تماشای شعله های آتیش بود گفت نه شما نباید برید اون کسی که باید بره منم . من باید تهران برم تا حسن را پیدا کنم اون به خاطر من از همه بریده منم باید برای اون کاری بکنم دد

    از زن کولی خواست تا بهش کمک کنه و وسایل حرکتش را فراهم کنه اما قبل از اون خواست تا از زیر زبان عتیه جای حسن را بفهمه زن کولی گفت این که کاری نداره هم صاحب چند تا النگو میشم و هم جای شوهرت را می فهمم نگران نباش با بزرگترهای کولی هم صحبت میکنم اونها به تو کمک میکنند تا به مرادت برسی تا نزدیکیهای صبح با هم حرف زدند و از خاطرات تلخ و شیرین این پنج سال یاد کردند از روزی که به کولی ها پناه آورده بود اون موقع پانزده ساله بود و حالا زنی بیست ساله شده بود از بزرگ شدن ثریا و اتفاقاتی که افتاده بود دد

    سپیده دم آتیش به خاکستر نشست و اونها بلند شدند تا به کارشان برسند تا ظهر از زن کولی خبری نبود بعد از ظهر زن کولی با چند تا النگو برگشت یک تکه کاغذ دستش بود خوشحال گفت اینهم آدرس شوهرت فهیمه گفت: با این حال فردا راه می افتم زن کولی فهیمه را بغل کرد وگفت: به این زودی میری دلمان برات تنگ میشه دست فهیمه را کشید و پیش بقیه برد و به همه خبر رفتن فهیمه را داد کولی ها دست و دلباز ترین ها اگر نباشند مهربانترین آدمها هستند اونها چیزهایی به این مادر و دختر دادند تا توشه راهشون کنند کلی پول و طلا جمع شد اون شب فهیمه از همه کولی ها خداحافظی کرد و با دخترش به چادر رفت و خوابید تا صبح زود راه بیفته دد

    اما مگه خواب به چشمش میامد فکر دیدن حسن فهیمه را به وجد میآورد اما یک لحظه به فکر رفت اگه حسن اونو نپذیره و رد کنه به خاطر فرارش نبخشه چی میشه؟ این سوالی بود که تا صبح ذهن فهیمه را به خود مشغول کرد صبح زود بار و بندیلش را بست و راه افتاد بی صدا از کاروان دور شد چون احساس میکرد اگه کسی بیدار بشه دیگه نمیتونه بره، خودش را کنار جاده رسوند ومنتظر وسیله نقلیه ای شد که به سمت تهران بره ساعتی نگذشته بود که درشکه ای ایستاد و فهیمه و ثریا را سوار کرد مرد درشکه چی پرسید از کولی ها دور افتادی؟ فهیمه گفت: نه من تهران میرم. درشکه چی گفت: با این شکل و قیافه تو تهران دچار دردسر میشی لااقل لباسها تو عوض میکردی تو تهران از کولی ها زیاد خوششون نمیاد دد

    فهیمه پرسید از خودت میگی یا راستی راستی تهرانی ها از کولی ها خوششون نمیاد؟ درشکه چی گفت: تا جایی که من میدونم کولی ها را گدا و دزد ميدانند و معمولا کولی ها بی سر و صدا از تهران رد میشند، فهیمه دلش لرزید و با خودش فکر کرد بین راه لباس میخرم و با لباس کولی ها وارد تهران نمیشم با اين فکر توی درشکه خوابش برد مدتی گذشت از گرمای آفتاب بیدار شد توی آخرین ده نزدیک تهران پیاده شد و اجرت درشکه را پرداخت مسافرخونه ای اون نزدیکیها بود اونجا رفت و یک اتاق کرایه کرد ثریا را توی اتاق روی رختخواب گذاشت لحاف را روش کشید و از مسافرخونه بیرون رفت نیم ساعت بعد با دو دست لباس برگشت لباسها زیاد نو نبود اما از لباسی که تنش بود بهتر به نظر میرسید دد

    فهیمه تمام سرمه ای را که به چشمهاش مالیده بود پاک کرد وتونست شکل سابقش را به دست بیاره شد همان فهیمه ساده و بی آرایش برای ثریا از صاحب مسافر خونه آبگوشتی تهیه کرد اون شب مادر و دختر خیلی خوشحال بودند ثریا تو سفر بود و بهش خوش میگذشت فهیمه هم از اینکه به حسن نزدیکتر شده بود احساس خوشی داشت اونشب هم سحر شد صبح زود توسط مسافرخونه چی یک درشکه کرایه کرد و خودش را به تهران رسوند دد

    کاغذ آدرس را نشان درشکه چی داد اما درشکه چی سواد خوندن نداشت اما گفت: یکی را پیدا میکنم تا اونو برامون بخونه و شما را به آدرس میرسونم خیالتون راحت باشه از کوچه پس کوچه های شهر گذشتند فهیمه با خودش گفت عجب شهربزرگی اینهمه گشتم اما شهری به این بزرگی ندیدم! درشکه چی پرسان پرسان به آدرس رسید وگفت: خانم اینجاست. فهیمه با ثریا از درشگه پیاده شد و کرایه و انعام درشکه چی را داد و به در خونه ای که درشکه چی نشان داده بود نزدیک شد قلبش به جای سینه تو دهنش میتپید ضربانش بالا رفته بود حس میکرد خونش به جوش اومده و تو صورتش جریان پیدا کرده قدمهاش آهسته شد روبند چادرش را انداخت دست ثریا را محکم گرفت و در زد! نوکری که در را باز کرد پرسید سرکار خانم با کی کار دارند؟ فهیمه گفت: اگه میشه حسن خان بهادری را صدا کنید کار واجبی دارم. نوکر گفت: بفرمایید اندرونی تا حسن خان را صدا کنم و در را باز کرد و کنار رفت اما فهیمه گفت: داخل نمیام لطفا حسن خان را صدا کنید نوکر دیگه اصراری نکرد و داخل شد چند دقیقه بعدکه مثل هزار سال به فهیمه گذشت سایه حسن را دید که به اونجا نزدیک میشد

    ادامـــــــه دارد




  6. #6
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت ششم ¤¤

    دیدن حسن وغش کردن فهیمه یکی شد حسن جلو دوید ونگذاشت تا فهیمه زمین بخوره اونو بغل کرد و روی دست داخل اتاق برد از زنهای خونه خواست تا به اون برسند! ثریا به دنبال مادر گریه کرد چون تا حالا اونو اینطوری ندیده بود حسن فورا نوکرش را به دنبال دکتر فرستاد حسن توی شوک بود نمیدونست این زن کیه روبنده داشت و صورتش را هم ندیده بود جراعت نکرد روبنده را کنار بزنه و چهره زن را ببینه، منتظر شد تا دکتر اومد شربتی به خورد فهیمه داد حال فهیمه جا اومد ثریا را صدا کرد حسن از اسم ثریا جا خورد نگاهی به بچه انداخت تا اون لحظه متوجه ثریا نشده بود دد

    ثریا را بغل کرد و گفت: دخترم چی شده چرا تنها تو را اینجا فرستادن حالا دیگه نگران شدم اتفاقی برای مادرم افتاده؟ همین موقع فهیمه با صدای لرزانی گفت: نه حسن خان برای مادرتون اتفاقی نیفتاده. صدای زن حسن را گیج کرد حسن گفت: سرکار خانم از کجا اومدید؟ این بچه پیش شما چی کار میکنه؟ فهیمه گفت: برای امری خصوصی خدمت رسیدم اگه اتاق را خلوت کنید خدمتتان عرض میکنم دد

    به یک اشاره حسن همه از اتاق بیرون رفتند بجز ثریا و فهیمه و حسن کسی باقی نماند فهیمه دودل بود که خودش را به حسن معرفی کنه یا نه دل به دریا زد و روبنده را کنار زد و صورتش را به حسن نشان داد و گفت حسن خان منم فهیمه. حسن تکانی خورد و گفت بعد از اینهمه سال خودتی؟ فهیمه در حالی که گریه میکرد گفت: آره منم. حسن کنار فهیمه اومد دستهای فهیمه را گرفت وگفت: بذار تو را حس کنم و محکم اونو بغل کرد فهیمه از اینکه حسن هنوز دوستش داره خوشحال شد و نفس راحتی کشید، ثریا را صدا کرد و گفت این مرد پدر توست و اونجا بود که ثریا پدرش را شناخت دد

    حسن انگار که دچار برق گرفتگی بشه به فهیمه گفت فورا حاضر شو بریم بیرون فهیمه پرسید چی شده اتفاقی افتاده؟حسن گفت: بله قراره امروز مادرم بیاد اینجا برای مراسم ازدواج من بلند شو باید از اینجا دور بشیم فهیمه چادرش را سر کرد حسن روبند او را روی صورتش کشید وگفت: پشت سرم بیا و بچه را زیر چادر بگیر فهیمه اطاعت کرد حسن نوکر را صدا کرد وگفت: یک درشکه خبر کن این زن از راه دور اومده من باید برای کمک به شوهرش که از دوستان قدیمی منه برم تا عصر برمیگردم از اومدن این زن پیش کسی حرفی نزنید مخصوصا اونهایی که امروز میرسند. نمی خوام اونها نگران بشن متوجه شدید؟ نوکر گفت: همه کر و لال میشن فقط خانم بزرگ اومدند بگیم شما کجا تشریف بردید؟ حسن گفت؟ بگید رفته برای مراسم امشب از دوستان درباری را دعوت کنه اونجا نگه داشتند تا عصر برمیگرده و به سرعت همراه فهیمه و بچه سوار درشکه شد و به یکی از خونه های ییلاقی شمیران رفتند دد

    خانواده حسن از ثروتمندان به شمار می آمدند و چند تا خونه ییلاقی و اعیانی داشتند حسن اونها را به جای امني منتقل کرد وقتی رسیدند نوکر و کلفتها راحتی اون و فهیمه را فراهم کردند بچه را به دست یکی از کلفتها سپرد تا بهش آب و غذا بده توی اتاق که تنها شدند از فهیمه پرسید تا حالا کجا بودی؟ الان چرا پیدا شدی درست روز عروسی!!! من سالها در مقابل مادرم مقاومت کردم به امید اونکه تو بیایی ولی تو امروز پيدات شده حالا من با تو چی کار کنم؟ مادرم تشنه خون توست من دارم زن میگیرم اونم دختر یکی از بزرگهای تهران را گیج گیج شدم نه میتونم دختر را پس بفرستم نه از تو میتونم بگذرم تو تنها امید من در زندگی بودی و هستی من یک ماه بعد از رفتن تو تهران اومدم با سوادی که داشتم و ثروتی که پدرم در اختیار من گذاشت اسم و رسمی پیدا کردم و هر روز پیشتر از روز قبل ثروتمند تر می شدم تمام مدت دنبال پول بودم تا اینکه هفته گذشته یکی از رجال پیشنهاد کرد با دخترش ازدواج کنم منم برای محکم کردن موقعیتم قبول کردم منتظر ورود مادرم بودم تا مراسم انجام بشه و عروس را به خونه بیارم حالا تو اومدی من چی کار کنم؟

    فهیمه به خودش اومده بود و گفت: حسن خان خودت را ناراحت نکن تو امشب عروست را به خانه بخت بیار از من و ثریا هم حرفی به کسی نزن حسن پرسید تو هم اسم دخترت را ثریا گذاشتی؟ چه تصادفی!! فهیمه ادامه داد اگه اجازه بدی امشب را اینجا سر میکنم و فردا صبح برای همیشه از زندگی شما خارج میشم حسن خندید و گفت: حالا که گم شده ای را پیدا کردم مگه میذارم از دستم فرار کنی من این ثروت وموقعیت را زیر سایه تو به دست آوردم تو حق نداری از اینجا بری من برمیگردم شهر تو منتظر من میمونی و تا من نگفتم هیچ جا نمیری باید به من قول بدی. فهیمه قول داد بدون اجازه حسن از اونجا نره حسن راه افتاد و خودش را به مراسم رسوند مادرش با کلی مهمان رسیده بودند و به خوبی و خوشی عروس به خونه بخت اومد عتیه خوشحال بود حسن به راه اومده بود و زن مناسبی گرفته بود اون شب به فهیمه و حسن سخت گذشت دو روز بود همدیگر را پیدا کرده بودند اما از دیدن همدیگر باز هم محروم بودند چه سرنوشتی در انظار اونها بود کسی خبر نداشت

    ادامــــــه دارد




  7. #7
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت هفتم ¤¤

    روز سوم حسن به بهانه سفر کاری از خونه بیرون اومد و خودشو به ییلاقی شمیران رسوند از دیدن فهیمه نفس راحتی کشید اون روز بدون اینکه کلمه ای حرف بزنند در آغوش هم به صبح رساندند حسن تصمیم خودش را گرفته بود برای فهیمه خونه کوچکی توی تهران در نظر گرفته بود بدون نوکر و کلفت تا بتونه راحت تردد کنه! ترتیب کارهاش را طوری داد که تو خونه کسی به رفت و آمدش شک نکنه مادرش را راهی کرد کارها وفق مراد پیش میرفت گرفتن شناسنامه اجباری شده بود حسن برای خودش فهیمه و دوتا دخترهاش شناسنامه گرفت برای دوقلوها هرکدام به نام ثریا شناسنامه گرفت و این اشتباهی بود که نتونست جبران کنه در عرض دو سالی که در خفا با فهیمه زندگی میکرد فهیمه براش یک پسر زایید از اونطرف عروس خانم هم پسر زایید و نور چشم عتیه شد و اسم پسر از دست رفته عتیه را روی اون گذاشتند دد

    پدر عروس تازه ، خان مظفر مردی درباری بود و دارای اسم و رسم از اینکه صاحب دامادی مثل حسن شده بود خیلی احساس غرور میکرد یک بار که برای دیدن دختر و نوه اش به خانه حسن رفته بود متوجه غیبتهای حسن میشه و بدون اینکه به کسی حرفی بزنه برای حسن مامور میذاره تا از این رفت و آمد های غریب اون سر دربیاره! حسن هم بی خیال از تمام دنیا به زندگی که برای خود ساخته بود ادامه میداد روزهای خوشی را با فهیمه و ثریا میگذراند و از داشتن دوتا دختر و دوتا پسر با هم لذت میبرد دد

    خونه کوچک را به اسم فهیمه کرده بود و برای اون از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را مهیا کرده بود دیگه از دار دنیا چیزی نمیخواست اما همیشه دوران خوشی کوتاه و دوران رنج و غم طولانی مامور تعقیب حسن به نتیجه رسید و خان مظفر را به خانه فهیمه راهنمایی کرد درست موقعي که حسن اونجا بود وقتی حسن در را باز کرد از دیدن خان مظفر خشکش زد خان حسن را کناری زد و داخل خونه شد فهیمه مشغول ترو خشک کردن پسر کوچکش بود ثریا هم تو حیاط بازی میکرد، خان فریادی سر حسن کشید و گفت: روی سر دختر من هوو آوردی اونهم این زن بی سر و پا را مگه زن قحطی بود اگه میخواستی تجدید فراش کنی کافی بود لب تر کنی تا یکی از بهترین دختر های شهر را به خونه ات میفرستادم اما این کار پست را انجام نمیدادی خان به پشتی تکیه داد و روی زمین نشست کلی سر حسن داد زد و فحش داد دد

    حسن آرام و بی صدا نشست تا غضب خان فرو کش کرد و از حسن جواب خواست حالا موقع این بود که حسن حرف بزنه فهیمه اشاره کرد نه اما حسن مرد کامل و دنيا ديده ای شده بود، با آرامش تمام گفت: دختر شما سر این زن هوو اومده این زن فهیمه زن عقدی و اول منه خان پرسید عجب پس تا حالا کجا بود؟ حسن گفت به دلیل اینکه مادرم با اون دشمنی داره سالها در خفا زندگی کرده و یک سال پیش اونو پیدا کردم و برای اینکه دختر شما اوقاتش تلخ نشه دور از چشم دیگران از اون مراقبت میکنم خان به فکر رفت بعد از چایی که فهیمه براش آورده بود خورد گفت: دشمنی مادرت با این زن هنوز ادامه داره حسن گفت: بله خان گفت همانطور که من اونو پیدا کردم مادرت هم میتونه اونو پیدا کنه پس زنت در خطره تو باید برای حمایت از اون دوباره از اون جدا بشی به زنت بگو اسبابش را جمع کنه و با کسی که فردا اینجا میفرستم عازم شیراز بشه و زیر سایه من اونجا زندگی کنه تو هم کم کم به این وضعیت عادت کن و به خونه زندگیت برگرد دد

    حسن گفت: اگه این کار را نکنم چی؟ خان گفت: بعدش با خودته واز خونه بیرون رفت. حسن و فهیمه مات و مبهوت شدند حسن هیچ کاری از دستش برنمیاومد باز رو دست خورده بود یک درس تازه هم گرفته بود و اینکه هنوز اونقدر قدرت نداره فهیمه دلداریش داد و گفت: عیب نداره من میرم تو هم هر وقت تونستی بیا و به ما سر بزن. حسن بغضش ترکید و در دامن فهیمه با صدای بلند گریه کرد فهیمه هم گریه کرد اما با ترسی که از عتیه تو دلش بود و ترس از خان هم به اون اضافه شد و برای نجات خانواده اش ناچار به مهاجرت به شيراز شد دد

    اونشب شب سختی بود حسن و فهیمه تا صبح با هم نشستند و بالاخره فهیمه حسن را راضی کرد تا با رفتن اون موافقت کنه فردا صبح حسن سند خونه و شناسنامه بچه ها را به دست فهیمه داد و گفت: مراقب بچه های من باش این مدارک را هم مخفی کن شاید روزی به دردت بخوره تمام پولی هم که داشت به فهیمه داد حدود ساعت ده اتومبیلی اومد و فهیمه و بچه ها را به سمت سرنوشتی نامعلوم سوار کرد و به راه افتاد. حسن با چشمی پر از اشک به رفتن اونها نگاه ميکرد، احساس ضعف و بدبختی ميکرد اینبار هم نتونستم این زن را حمایت کنم چقدر من ناتوانم در خونه را بست و توی خیابون سرگردان شد از آنچه برسرش اومده بود متاسف بود و از دست خودش عصبانی که چرا تن به این کار داده چند بار پشیمان شد و خواست به دنبال فهیمه بره ولی آرامش فهیمه اونو به خودش آورد تصمیم مهمی گرفت و با خود گفت تا زمانی که قدرت محافظت از فهیمه را بدست نیاوردم نباید فهیمه برگرده قدمهاشو تند تر کرد و با عجله به خونه برگشت دیگه شب بود و بدون سوال جواب خوابید

    ادامــــــه دارد




  8. #8
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت هشتم ¤¤

    فهیمه اصلا متوجه اطرافش نبود اما بعد از ظهر متوجه شد که به سمت شیراز نمیروند از راننده سبب این تغییر مسیر را پرسید اون خودش را بی خبر نشان داد تنها اطلاعی که به فهیمه داد مقصد شون بود و اونهم تبریز بود. راه دراز و غم بی پایان، فهیمه بیشتر راه را اشک ریخت وقتی به تبریز رسیدند راننده اونو به دست یک خانواده سپرد و دستور خان مظفر را مهر و موم شده به اونها داد فهیمه از چهره زنی که قرار بود ازش مراقبت کنه خوشش نیامد اما ناچار بود اطاعت کنه و طاقت بیاره تا زمانی که حسن بیاد و دوباره همه چیز روبراه بشه خونه ای که فهیمه به آن وارد شد از خونه های اعیانی و بزرگ تبریز بود ورودی آن دو تا دالان داشت اگر مردی توی خونه نبود تا در را باز کنه زنها داخل دالان اول میرفتند در غیر این صورت زنها دالان اول را نمی دیدند از دالان دوم که رد میشدی دو راهی بود و یک پلکان که به طبقه بالا راه داشت یک سمت راهرو به اتاق نوکر و کلفتها میرفت یک سمت هم به اتاق خانم و آقای خونه طبقه بالا هم مهمانخانه بود دد

    شش اتاق تو در تو که به یک اتاق کوچک و دنج منتهی میشد محل زندگی فهیمه و بچه هاش بود خونه به صورت یک مستطیل بود که وسط اون حیاط بود دو سمت حیاط اتاقها قرار داشت سمت سوم مطبخ بود و سمت سوم هم دیوار همسایه. فهیمه از کسانی که تو خونه کار میکردند زبان ترکی کم کم یاد گرفت توی اون خونه مقررات خاصی برقرار بود ساعت پنج صبح همه از کوچیک و بزرگ باید بیدار می شدند آب لوله کشی نبود باید از آب انبار آب میاوردند تا صورتشون را بشورند و سماور ذغالی را روشن کنند در عرض نیم ساعت صبحانه خورده میشد و اگر کسی دیر میکرد دیگه چیزی نبود که بخوره دد

    نان يک هفته را زنها در يک روز مشخص مي پختند و این خیلی طول میکشید صبح تنور را روشن میکردند خمیر شب قبل آماده می شد پختن نان تا ظهر طول میکشید روزهایی که نان پخته میشد ناهار آبگوشت میخوردند اما روزهای دیگه باید برنج پخته میشد اونهم روی هیزم با دردسری که غذا پختن داشت شام را حاضری میخوردند و شب زود می خوابیدند و روز از نو روزی از نو! فهیمه با پولی که داشت ثریا را مدرسه ملی اسم نويسي کرد و هزینه شش سال ابتدایی را یک جا پرداخت کرد، ترسید پولش را گم کنه یا اتفاق دیگه ای بیفته و بچه از درس بمونه اون زمانها هنوز از بانک مثل امروز استفاده نمیشد بقیه پول را طلا خرید و به دست و گردنش آویزان کرد هم ابهتش زیاد شد و هم اموالش را با خودش حمل میکرد دد

    هنوز اونهایی که باهاشون زندگی میکرد نمی شناخت و اعتماد نداشت از حسن هم خبری نبود فهیمه اونجا فقط در محیط خونه آزادی داشت. حق نداشت بدون همراه از خونه بیرون بره البته لازم هم نبود اونها فقط برای حمام کردن اونهم هفته ای یک بار بیرون میرفتند ماهها گذشت و به سال رسید اما از حسن هیچ خبری نرسید و این فهیمه را عصبی کرده بود چرا حالا که خودش اونها را راهی کرده به سراغشان نمی آمد. حسن مردی که نتونسته بود از زن و بچه شرعی خودش حمایت کنه زیر سایه خان مظفر قرار گرفت واز بزرگان دربار شد او تشنه قدرت بود و دربار بهترین جا برا ی کسب قدرت با حمایت خان وزیر شد و گرفتار! اوايل برای پیدا کردن فهیمه تلاش کرد اما تمام راهها بر روی او بسته بود سفری به شیراز کرد اما نتونست سر نخی از فهیمه بدست بیاره وسایل ارتباطی روز به روز بیشتر میشد حمل و نقل اوضاع بهتری پیدا کرده بود اما هیچکدام از اینها کمکی به پیدا شدن فهیمه نکرد و داشت مثل هر که از دیده رود از دل برود پیش میاومد که مادر حسن عتیه در اثر تصادف موقعی که میخواست تهران بیاد فوت کرد دد

    این زنگ خطری برای خان بود به تبریز پیغام فرستاد رسیدن پیغام و بیمار شدن فهیمه همزمان بود حال فهیمه روز به روز بدتر میشد فهیمه که خودش را در بستر مرگ دید از ثریا که دبیرستان درس میخوند خواست تا چیزهایی که را که میگه بنویسه ثریا هر چه مادر گفت نوشت و مدارکی را که فهیمه سالها به دندان کشیده بود تحویل گرفت! اونجا بود که ثریا فهمید خواهر دوقلویی داره که تا اون روز ازش بی خبر بوده به یک ماه نرسید که فهیمه دار فانی را وداع گفت و بدون اینکه حسن را ببینه فوت کرد. ثریا برای خودش و برادرش احساس خطر میکرد مرگ مادر به نظرش طبیعی نمی اومد فهیمه درست از روزی که قاصدی از تهران اومده بود مریض شد و دوا درمان هم افاقه نکرد ثریا برای پیدا کردن پدر تصمیم گرفت به تهران بره اما مانع شدند فورا قبول کرد اما برای رفتن نقشه کشید مدارک مادر را به خانه یکی از دوستاش برد طلاهای مادر که سرمایه راهش بود را به گردن و دستش آویخت و با قرار مداری که گذاشته بود فردا صبح برای رفتن به دبیرستان از خونه بیرون رفت و به ظاهر وارد دبیرستان شد شخصی که مراقب او بود با خیال راحت به خونه برگشت ثریا یواشکی از دبیرستان بیرون اومد و به مدرسه برادرش رفت و اونو از مدرسه بیرون برد به سرعت خودشو به خونه دوستش رسوند و با کمک اون ماشینی دربست کرایه کرد و راهی تهران شد

    ادامــــــه دارد




  9. #9
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت نهم¤¤

    زندگی من زیر و رو شده بود مادرم را ازدست داده بودم ولی برای ادامه زندگی هدفی داشتم من می باید پدر و خواهرم را پیدا میکردم و از برادرم حمایت میکردم اول کار خیلی راحت به نظر می رسید طبق نقشه ام ما وقتی تهران رسیدیم پدر را پیدا میکنیم و پدر با آغوش باز مارا پذیرا میشد برادرم را به پدر می سپردم و بار مسئولیت از دوش من برداشته می شود! با رسیدن به تهران با سند و آدرسی که در دست داشتم به خانه مادرم رفتم همه چیز درست مثل روزی که مادر اونجا را ترک کرده بود دست نخورده باقی مانده بود عین تعریفهای مادرم دستی به گوشه کنار خونه کشیدم توی زیر زمین جای امنی پیدا کردم و مدارک و نوشته های مادر را مخفی کردم باید احتیاط میکردم مادر به من یاد داد که به کسی اعتماد نکنم واین تا امروز به من کمک کرده که سر پا بمونم از روز بعد سعی کردم از پدر اطلاعی بدست بیارم کلی تحقیق کردم و به موقعیت پدر پی بردم نمی شد به همین راحتی به اون نزدیک شد و ارتباط برقرار کرد از دفتردار پدرم تقاضای وقت کردم اما به من وقت ملاقات نداد دد

    کار دشواری در پیش داشتم اون زمان درباریها بجز اقوام به کسی اعتماد نمیکردند و هر کس که دوروبر درباریها بود اکثرا فامیل بود از موقعی که به تهران آمدیم از اندخته مادر در این سالها می خوردیم اما این اندوخته رو به زوال بود باید کار پیدا میکردم برای کار یابی به محل استخدامی پدرم رفتم اونموقع ها هر کس کلاس ششم را خوانده بود کلی اجر و غرب داشت من دوره دبیرستان را را هم گذرانده بودم و سال آخر ترک تحصیل کرده بودم با معلوماتی که داشتم به استخدام درآمدم مرد جوانی همه کاره بود قد بلند خوشگل و بسیار خوش لباس توی نگاه اول در وجودم حسی بیدار شد اون به من در استخدام شدنم کمک کرد مدتی بعد متوجه شدم اون منصور برادرزاده پدرمه اون پسر عموی من بود ولی من بیگدار به آب نزدم وخودم را معرفی نکردم از اینکه منو نشناخت فهمیدم که خواهر دوقلوی من را ندیده با سوادی که داشتم اون منو منشی خودش کرد اوایل فکر میکردم چون خون مشترکی در رگهای من و منصور جریان داره این احساس را دارم ولی با گذشت زمان این حس قوت بیشتری گرفت و در من به عشق مبدل شد اونهم بی تفاوت نبود دد

    چند بار نزدیک بود پدرم را ببینم اما موفق نشدم. دسترسی به اون از محالات به شمار میرفت هر روز توی کارم پیشرفت میکردم و اجر و قرب خاصی داشتم برادرم را توی مدرسه شبانه روزی ثبت نام کرده بودم تا بتونم به راحتی کار کنم و مخارج زندگیمان را تامین کنم گاهی اوقات به خودم میگفتم این چه سرنوشتی است که من و مادرم داشتیم همه اش جدایی از عزیزان و مخفی کاری، بعد پشیمان میشدم و می گفتم از دیگران که بهتره لااقل ما در زندگی هدفی داریم. روابط دوستانه من و منصور هر روز بیشتر میشد و این از چشم جاسوسان دور نماند و خبر به گوش حسن خان رسید از قرار معلوم اون برای منصور خیالاتی داشت و من از آن بی خبر بودم ( خان مظفر یک سالی بود که فوت کرده بود ) حسن خان روی ثروت پدر زن نشسته بود و با ثروت خودش و ثروت خان مظفر دم دستگاهی بهم زده بود و قدرتی داشت که کسی صاحب اون قدرت نبود دد

    این باعث شده بود که من از اون بترسم ونتونم نزدیکش بشم . منصور مرد با شخصیتی بود و خیلی محجوب در تمام مدتی که منشی او بودم نگاه نامربوطی به من نکرد ولی حس من قوی بود اونم منو دوست داشت روش نمیشد یا از من میترسید که به عشقش جواب مثبت ندم به هر حال نزدیک شدن من و منصور به گوش حسن خان رسید و بدون دلیل من را برای انجام بعضی کارها به کشور فرانسه فرستادند این فرصت خوبی برای برادرم بود اونها قبول کردند من و برادرم را با هم بفرستند تا از منصور دور بشم و اونها به مقصود خودشون برسند پول و قدرت حرف اول را میزد دد

    روزی که عازم سفر شدم دیگه امیدی به دیدن دوباره منصور نداشتم پا روی احساستم گذاشتم و رفتم. قدرت مبارزه با حسن خان را نداشتم منم مثل پدرم بودم در بعضی جهات قوی و در بعضی جهات بزدل، عشق در سکوت را از مادرم ارث برده بودم من چه تحفه ای بودم به هر حال سفر فرانسه منجر به ادامه تحصیل من و برادرم شد هم کار و هم تحصیل می کردم تصمیم داشتم وقتی برمیگردم به دیدن حسن خان بروم و خودم را معرفی کنم می خواستم اون به من و برادرم افتخار کنه. حسن خان بعد از فوت عتیه خواهرم را به تهران میاره و تحت تعلیم قرار میده موقعی که من به تهران اومدم خواهرم را انگلیس فرستادند اون از من زودتر رفته بود و از من هم زودتر برگشت کسی که به استقبال خواهرم میاد کسی بجز منصور نبود حسن خان ترتیب این ملاقات را داده بود منصور با زمینه ای که از من داشت از دیدن دختر حسن خان جا میخوره و این شباهت را به فال نیک می گیره در مورد خواهرم همه چیز وفق مراد پیش میره و منصور جرات می کنه و از اون خواستگاری میکنه حسن خان هم که از قبل این را پیش بینی کرده بود جواب مثبت به خواستگاری منصور ميده و خواهرم همسر منصور میشه! حسن خان هنوز برای پیدا کردن فهیمه تلاش میکرد ولی موفقیتی به دست نیاورده بود تا اینکه بر حسب تصادف راننده ای که من و مادرم را به تبریز برده بود را می بینه اون تقریبا به فهیمه نزدیک شده بود خودشو با همان راننده به تبریز میرسونه و جای ما را پیدا میکنه اما فهيمه مرده و بچه های فهیمه هم فرار کرده اند و دسترسی به یادگارهای فهیمه هم غیر ممکن، برای پیدا کردن من و برادرم جایزه تعیین میکنه اما می تونه ما را پیدا کنه؟

    ادامــــــه دارد




  10. #10
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت دهم ¤¤

    با موقعیتی که بدست آورده بودم خواستگار های خوبی داشتم اما دلم پیش منصور بود نمی تونستم کسی را تو زندگیم راه بدم دوری عشق منو نسبت به او زیادتر کرده بود منصور تنها کسی بود که من برای خودم داشتم و تصمیم داشتم وقتی به ایران برگردم منتظر ابراز عشق منصور نشم و دل به دریا بزنم و ازش خواستگاری کنم با رویای رسیدن به منصور دوری از وطن را تحمل کردم برادرم برای ادامه تحصیل اونجا ماند ولی من برگشتم با یک دنیا امید و آرزو دد

    توی فرودگاه کسی به استقبال من نیامد چون کسی را نداشتم . متعلق به طایفه بزرگ بهادری بودم ولی غریب و تنها از غربت خسته شده بودم و می خواستم یک زندگي عادی داشته باشم به همین خاطر اولین کارم این شد که به دیدن حسن خان بروم از دفتردارش وقت گرفتم اینبار با من خیلی خوب رفتار شد چون کارمند عالي رتبه اونها در فرانسه بودم . برای روز پنجشنبه ساعت چهار به من وقت دادند. اون روز نتونستم لب به غذا بزنم در حالی که احساس گرسنگی میکردم به راه افتادم با دبدبه و کبکبه منو به اتاق پدرم راهنمایی کردند وقتی در زدم واجازه ورود خواستم از شنیدن صدای پدر دلم لرزید رنگم پرید در حالی که دست و پاهام می لرزید وارد اتاق شدم حسن خان گفت ثریا تویی فکر کردم اون کارمند عالی رتبه ما در فرانسه هستی که وقت گرفته حتما کار مهمی داری که اومدی بلند شد و برای من صندلی بیرون کشید و من نشستم از من پرسید انگار حالت خوب نیست دیگه نتونستم تحمل کنم سرم گیج رفت و زمین خوردم موقعی که بهوش اومدم دکتر بالای سرم بود حسن خان هم دستم تو دستش بود گرمی دستش بهم آرامش میداد متوجه باز شدن چشمهام شد و گفت: می دونی چقدر منو ترسوندی زنگ زدم منصور بیاد دد

    گفتم: حسن خان من ثریام. گفت: میدونم تو ثریا هستی پرسیدم میدونی کدام ثریا؟ من ثریای فهیمه هستم حالا نوبت حسن خان بود جا بخوره چی تو ثریای کی هستی؟ روی مبل جابجا شدم و گفتم من اون یکی دخترت هستم یادگار فهیمه حسن خان با تعجب گفت: پس تو وقت گرفته بودی منو ببینی تا حالا کجا بودی و منو بغل کرد و به پهنای صورت اشک میریخت تو بوی فهیمه را میدی چندین بار منو بوسید و پرسید تا حالا کجا بودی؟؟ من هم اشک میریختم و از داشتن پدر کیف میکردم حالم بهتر شده بود احساس خوبی داشتم داشت غم و غصه هام به آخر میرسید و من سر و سامان میگرفتم دیگه بی کس و کار نبودم. حسن خان گفت: به منصور خبر بدم نیاد از روی صندلی بلند شد صداش کردم بذار بیاد. گفت: نه فعلا از وجود تو با خبر نشه بهتره در ضمن اون فکر میکنه زنش اینجاست از بودن تو شوکه میشه. انگار آب جوش روی سرم خالی کردند منصور با خواهرم ازدواج کرده بود بی اختیار دستهایم را روی صورتم گذاشتم و گریه کردم اونهم به صدای بلند به بلندی درد و غمی که به دلم نشسته بود. حسن خان دوباره کنارم نشست و گفت: نگو که منشی منصور تو بودی ؟؟ نگو!!!! با بغض ترکیده توی گلوم گفتم: چرا منم و تو با سیاستی که داشتی منو از منصور دور کردی به من و برادرم لطف کردی اما تو برای بار دوم عشقی را از بین بردی و گریه کردم حسن خان کاری از دستش برنمی اومد از اتاق بیرون رفت صداش میامد که با منصور صحبت میکنه شنیدم گفت: این سر دفتر دیگه عمر کارش به آخر رسیده !! صدای خنده منصور را شنیدم گفت: موقعی که سر دفتر زنگ زد ثریا پیش شماست تعجب کردم چون همون موقع ثریا پیش من بود ولی چون اسم شما را برده بود فورا خودم را رساندم خدا را شکر عمو جان شما سالم و سلامت هستید دد

    اگر منزل تشریف می برید شما را برسونم. حسن خان گفت: نه راننده پایین منتظره شما برو من خودم برمی گردم. منصور اصرار کرد که بمونه اما حسن خان بالاخره اونو راهی کرد و به ثریا سپرد حرفی نزنه. بعد از رفتن منصور به اتاق اومد بی صدا کنارم نشست بعد از اینهمه سال دوری حرفی برای گفتن نداشتیم همانطور که زندگی مادرم خراب شده بود زندگی منهم خراب شده بود! ساعت هشت حسن خواست منو به خونه خودش ببره مخالفت کردم با هم به خونه قدیمی مادرم رفتیم وقتی دم در رسیدیم با دست به پیشانیش کوبید وگفت: چقدر احمقم من باید حدس میزدم شما اینجا باشید وارد خونه شدیم گفت: هنوز مثل قدیم انگار فهیمه الان از در تو میاد و به من لبخند میزنه در مدتی که حسن خان گوشه کنار خونه را نگاه میکرد به زیر زمین رفتم و مدارکی را که مادرم امانت داده بود آوردم و به دستش دادم دد

    دیگه مثل سابق دوستش نداشتم اما مادرم به من یاد داده بود از خودم بگذرم و من در نهایت سختی از خودم به خاطر خواهرم گذشتم کینه ای از حسن خان یا خواهرم نداشتم اون بهترین ها را برای دخترش خواسته بود منصور بهترین بود و هرگز حدس نمیزد از دست این دختر میگیره و به دست دختر دیگه میده !! انگار که بوی مادرم توی مدارک بود اونها را می بوئید و می بوسید اونشب در حالی که عکس مادرم را به قلبش فشار می داد خوابش برد یک پتوی نازک روش کشیدم و تا خود صبح بیدار نشستم و فکر کردم حالا چی کار کنم اگر با خواهرم آشنا میشدم با منصور هم روبرو میشدم ولی قدرت این روبرویی را نداشتم شب سختی را گذراندم نزدیکیهای صبح به نتیجه رسیدم نمی خواستم خواهرم را ببینم و دنیای اونو خراب کنم یکی از ما طعم خوشبختی را چشیده بود من نباید مانع میشدم تصمیم گرفتم پیش برادرم برگردم

    ادامـــــــه دارد




  11. #11
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت يازدهم ¤¤

    اون روز صفحه تازه ای در زندگی من باز شد حسن خان وقتی از تصمیم من مطلع شد مخالفت کرد و اجازه نداد من پیش برادرم برگردم مرد مستبدی شده بود جذبه ای داشت و من در مقابل او مثل موم شدم. حسن خان گفت : من میخواستم بعد از اینکه تو و برادرت را پیدا کردم شما را به همه معرفی کنم اما یک اشتباه دیگه من باعث شد بازهم تو ناشناس زندگی کنی با این تفاوت که من حامی تو خواهم بود اولین کار این میشه که علی را با من آشنا کنی اون باید زیر سایه من قرار بگیره و همه اونو بشناسند اون پسر منه. فکر کردم لاقل یکی از ما صاحب خانواده میشد اینهم جای شکر داشت مقدمات حاضر شد، از علی خواستم به ایران بياد توی فرودگاه حسن خان از اون استقبال کرد علی با جان و دل پدر را پذیرا شد اون خانواده ای پیدا کرد دد

    بدون من با خواهرم آشنا شد گاهی وقتها از اون برام صحبت میکرد میگفت : ما بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم خلق و خوی مشابهی داریم دلم پر میزد خواهرم را ببینم اما منصور همیشه مانعی برای این کار بود. حسن خان برای من شوهری تدارک دیده بود اون عقیده داشت اگر من ازدواج کنم از فکر منصور بیرون میام و اوضاع روبراه میشه به همین خاطر پسر یکی از دوستانش را برام در نظر گرفت و مقدمات آشنایی ما را فراهم کرد اسم اون فرهاد بود خیلی با وقار و متین اما چیزی در وجودش بود که منو آزار می داد، مرد بی عیبی بود و این خودش عجیب بود ابراز عشق اون به من یک هفته بعد از آشنایی بود خیلی عجول بود در عرض یک ماه منو از حسن خان خواستگاری کرد برای من فرقی نمیکرد با قبول حسن خان ما به عقد یکدیگر درآمدیم مراسم ازدواج خیلی ساده برگذار شد و این باب میل فرهاد نبود اولین اختلاف من و فرهاد از اینجا شروع شد اون انتظار عروسی درباری داشت اوضاع من و حسن خان اجازه این را نمی داد دد

    فرهاد از ترس حسن خان سکوت کرد اما قلبا" ناراضی بود آمال و آرزوهاش بهم ریخته بود اون فکر میکرد داماد حسن خان میشه و اجر و غربش بالا میره در حالی که اون نتونست ازدواجش را اعلام کنه و همسرش را به کسی نشان بده حق هم داشت، این تو حساب کتاب اون نبود بعد از ماه عسل ما توی یک خونه بزرگ ویلایی در زعفرانیه زندگی مشترکمان را آغاز کردیم داشتم باور میکردم زندگی روی خوشی هم داره شوهر خوبی داشتم منتظر به دنیا اومدن اولین فرزندم بودم ماههای آخر بارداری را پشت سر میگذراندم تصمیم داشتم بعد از بدنیا آمدن بچه با خواهرم ملاقات کنم وخودم را به همه معرفی کنم با این کار فرهاد هم به آمال و آرزوش میرسید دد

    امان از دست این دنیا خونه ما اونقدر بزرگ بود که سر و ته نداشت دور ها دور خونه باغ بود ده دوازده تا اتاق داشت با یک سالن خیلی بزرگ در طبقه اول من بیشتر توی اتاق بچه بودم و کم و کسری ها را درست میکردم و حواسم به فرهاد نبود خونه دو تا در جنوبی و شمالی داشت و من از در جنوبی رفت و آمد میکردم در معاینات ماهانه دکتر پیشنهاد پیاده روی به من داد منم برای انجام دستور دکتر از در شمالی وارد شدم تو باغ قدم میزدم که صدای نفس نفس دونفر توجه منو جلب کرد جلوتر که رفتم صحنه ای باور نکردنی جلوی چشمهام بود فرهاد همراه یک دختر جوان روی سبزه ها .... با دیدن من خودشون را جمع کردند حتی یک کلمه حرف نزدم خودم را به اتاقم رسوندم فرهاد پشت در عذر خواهی میکرد و با سماجت میخواست وارد اتاق بشه از دستش خسته شدم گفتم: اگه ساکت نشی و از در اتاق دور نشی زنگ میزنم حسن خان بیاد برو گم شو دد

    فرهاد انگار داغ دلش تازه شده باشه گفت: آره زنگ بزن بابات بیاد تکلیف منو روشن کنه من تو را از اول دوست نداشتم اما به خدا دوستت دارم اون دختری که دیدی نامزد من بود اما حسن خان منو ازش جدا کرد تا با تو ازدواج کنم تو برات فرقی نمیکرد شوهرت کی باشه منم شوهرت شدم ولی به خدا قسم یک لحظه هم اون دختر فکر نمیکردم اما اون دست بردار نبود امروز بی مقدمه اومد اینجا اما به کی دارم میگم به تو که از دوست داشتن چیزی حالیت نیست و شروع کرد به گریه کردن در اتاق را باز کردم سرش را بلند کردم تو چشماش نگاه کردم و گفتم چرا عشق را نمی شناسم نگاه کن منم عاشق شدم ولی وقتی بهش نرسیدم راه خلاف پیش نگرفتم من داشتم خودم را آماده میکردم عاشق تو بشم اما تو همه چیز را خراب کردی تو به این بچه که مال هر دوی ماست خیانت کردی اما بدوون از این لحظه تو آزادی به محض به دنیا اومدن بچه ازت جدا میشم و میتونی با هرکس که دلت بخواد ازدواج کنی تنها یک شرط دارم فرهاد اشکهاشو پاک کرد و پرسید چه شرطی؟

    گفتم: این بچه مال من میشه و تو هیچ حقی در قبال اون نخواهی داشت با قبول فرهاد یک ماه بعد در حالی که هنوز دوران نقاهت زایمان را سپری میکردم از فرهاد جدا شدم حسن خان مخالفت کرد اما من اونو قانع کردم و بار دیگر تنها شدم این چه سرنوشتی بود که داشتم رسیدن به خواهرم و داشتن خانواده انگار طلسم شده بود گاها فکر میکردم این نفرین عتیه مادربزرگم بود که گریبانگیر من شده بود

    ادامــــــــه دارد




  12. #12
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت دوازدهم ¤¤

    رفتن به کشور سویس یکی از آرزوهام بود با هماهنگی حسن خان ویلای بزرگی خریداری شد حساب بانکی قابل ملاحظه ای برایم افتتاح شد که تا امروز از سود آن استفاده کردم با دخترم لاله از ایران رفتم و زندگی ساده ای را شروع کردم لابد می پرسی بعد از این همه دوری از وطن امروز اینجا چی کار دارم؟ گفتم: راستش آره چرا پیدا تون شده؟ ثریا گفت: من از زندگی همه بجز حسن خان ، وارد نشده بیرون رفتم تنها کسی که منو به ایران مرتبط می کرد حسن خان بود و برادرم علی چند سالی به آرامی گذشت تا اینکه زمزمه انقلاب به گوشم رسید و برای حسن خان احساس خطر کردم سال 56 به ایران آمدم و به زور حسن خان را با خودم به سویس بردم حسن خان اون موقع هفتاد و پنج سال داشت سر پا بود و به تمام کارها رسیدگی میکرد به خاطر من این سفر را قبول کرد و چه به موقع اونو از محلکه نجات دادم توی ایران انقلاب شد و اموال اکثر درباریها مصادره شد خیلی ها به چوبه اعدام سپرده شدند و خیلی ها به زندان افتادند اما حسن خان جزو هیچ کدام نبود اون پیش من در امان بود دد

    سالها به پرستاری از اون پرداختم تا اینکه ماه گذشته حالش بد شد و از من خواست تا تمام بچه هاشو بالای سرش حاضر کنم دختر و پسرش که از اعظم دختر خان مظفر بود از آمریکا اومدند ولی حسن خان ثریا و علی را میخواد منهم برای پیدا کردن اونها اومدم اما این قلب لامذهب اجازه نداد و سکته کردم و توی بیمارستان افتادم با تلاشی که انجام دادم به تو رسیدم حالا به خاله ات کمک کن تا آخرین خواسته حسن خان را جامه عمل بپوشانم به من کمک میکنی؟ به خاله ثریا قول دادم تا بهش کمک کنم دیگه صبح شده بود با خاله ثریا خداحافظی کردم و به خونه رفتم ولی قول دادم دوباره بهش سر بزنم. ت

    وی خونه همه نگرانم شده بودند. اومدم قضیه را تعریف کنم نتونستم رازی که اینهمه سال بر قلب خاله ثریا سنگینی کرده را یکباره نمی شد مطرح کرد با گفتن خوابم میاد خسته ام به اتاقم پناه بردم و روی تخت افتادم و خوابیدم همه از رفتار من تعجب کردند برای اینکه از کارم سر دربیارند چاره ای جز صبر نداشتند تا تاریکی شب صبر کردم بعد به اتاق کار پدرم رفتم از دور نگاهش کردم میخواستم جوانی اونو به تصویر بکشم قدش خمیده شده بود ولی پیرمرد خوش تیپی بود هنوز موهای خودش را داشت موهای سفید و یک دست، متوجه من شد وگفت: بیا تو چرا دم در ایستادی انگار می خواهی اعتراف کنی من آماده هستم بیا تو کنار صندلیش نشستم تو چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم :شما تا حالا عاشق شدید؟ اصلا جا نخورد گفت: البته عاشق شدم خجالت را کناری گذاشتم و پرسیدم منظورم بجر مامان، گفت: من بجز مامانت عاشق کسی نبودم و نخواهم بود. گفتم: پس سالها پیش اون منشی جوان عاشق اون نبودی؟

    خندید و گفت: اینهارا از کجا فهمیدی؟ گفتم خوب حالا جواب میدی؟ گفت: از اون سالها خیلی گذشته جوان بودم و جویای عشق و هیجان، مادرت دختر عموی منه عمو حسن خان بزرگتر من بود اون منو به تهران آورده بود و گذاشته بود تحصیل کنم و به من کار خوبی داده بود. دختر عمو ثریا اونموقع به عنوان ناشناس از من کار خواست منم به عنوان منشی به اون کار دادم از لحظه اول که دیدمش دوستش داشتم اما روم نمی شد به زبون بیارم تا اینکه به دستور عمو اونو به فرانسه فرستادند چند سال بعد که برگشت موقعیت من مساعدت تر بود ازش خواستگاری کردم اونم قبول کرد. گفتم: شما فکر نمیکنی وقتی برگشت عوض شده بود؟ معلومه عوض شده بود اون موقع ها کسی که پاش به تهران میرسید عوض میشد تا چه برسه به اون که از ایران خارج شده باشه دد

    پرسیدم : وقتی به استقبال مادر رفتید با خودتون نگفتید اینو به فرانسه فرستادند چرا از انگلیس میاد؟ نه برای اینکه فاصله انگلیس و فرانسه خیلی کمه نه اصلا نپرسیدم! تو اینها را از کجا میدونی ناقلا؟ گفتم: اون کسی که فرانسه رفت با اونی که از انگلیس اومد یک نفر نبود بلکه دونفر بودند !! رنگ از روی پدرم پرید به وضوح دستهاش میلرزید گفت: اون ثریا بود گفتم بله اون و این هر دو ثریا بودند دوتا خواهر دوقلو از دست قضا هر دو اسمشون ثریا اونی که فرانسه رفت خواهر مامان بوده با صدای مادرم از جا پریدم تو از کجا میدونی من خواهر دوقلو دارم؟

    این جریان را از کی شنیدی؟ گفتم: از دهن خاله ثریا! مادرم چند قدم جلوتر اومد و گفت: اگه این یک شوخی باشه خیلی برات گرون تمام میشه تو اونو کجا دیدی؟ من تمام دیشب را پیشش بودم اگه بخواهید شما را اونجا میبرم تا من یه چیزی بخورم شما حاضر بشید برای خوردن غذا به آشپز خونه رفتم برادم اونجا نشسته بود گفتم: تا من غذا میخورم به دایی علی زنگ بزن بیاد میخواهیم دسته جمعی جایی بریم. ابهت خاصی پیدا کرده بودم برادم فورا گوشی را برداشت وزنگ زد در عرض نیم ساعت همه آماده شدیم سوار ماشین دایی علی شدیم و به طرف بیمارستان راه افتادیم این راه برای اونها خیلی طولانی بود بالاخره رسیدیم

    ادامـــــــه دارد




  13. #13
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت سيــــــزدهم ¤¤

    دم در بیمارستان راهمون ندادند مادرم اونقدر گریه کرد تا دل نگهبان به رحم اومد و اجازه داد من به همراه مادرم وارد بیمارستان بشیم به پیشنهاد من به اتاق دکتر هوشیار رفتیم دکتر از دیدن مادرم یکه خورد، تندی گفتم این مادرمه، مریض شما خواهر دوقلوی مادرمه، دکتر بعد از توضیحات من و مادرم اجازه داد تا پدر و دایی هم وارد بیمارستان شدند دسته جمعی پشت در اتاق خاله ثریا بودیم به خوبی حس میکردم که مادرم چه احساسی داره دکتر هوشیار گفت: به خاطر ملاحظه حال مریض اول من داخل میشم بعد شما ها را یکی یکی صدا میکنم اینهمه هیجان براش خطر داره این را گفت و وارد اتاق شد و در راپشت سرش بست دد

    هنوز دو دقیقه نگذشته بود که در را باز کرد و گفت همه را با هم میخواد دسته جمعی وارد اتاق شدیم رسیدن دو خواهر به هم خیلی هیجان داشت از قلب خاله ثریا ترسیدم الحمدولله طوری نشد دیدن بابام برای خاله ثریا زیاد هم آسان نبود چیزی که زیاد به اون فکر نکرده بودم، دایی علی بود مثل یک بچه روی تخت افتاد و گریه ميکرد. خاله ثریا به گردن دایی حق مادری داشت برخورد اینها از همه جالب تر بود دور تخت خاله نشستیم کسی حرفی نمیزد تا اینکه خاله با بغض گفت: اگه بمیرم هم دیگه غم ندارم عزیزانم پیشم هستند می گفت و گریه میکرد. دایی سر از دامن خاله برنمی داشت مادرم هم دست اونو طوری گرفته بود انگار اگر ول کنه خاله ناپدید میشه دد

    بابام هم خاله را تحت نظر داشت به چی فکر میکرد، نشد از اون سر دربیارم چیزی از صورتش خوانده نمیشد مادرم اونشب پیش خاله ماند حال خاله اونقدر خوب بود که دکتر دستور مرخصی اونو نوشت، بی خیال تو خونه نشسته بودیم که دوتا خواهر ها اومدند خواهر و برادرم از دیدن دوتا مامان شوکه شدند با گذشت زمان و با این حال که اونها در شرایط متفاوتی بزرگ شده و زندگی کرده بودند چین و چروک صورتشان به یک اندازه بود صداشون مثل هم، خنده هاشون یکی هر چی که فکر کنید عین هم بود وقتی خاله یکی از لباسهای مادر را پوشید دیگه تشخیص اونها غیر ممکن شد و تا مدتی این سبب تفریح ما شد دد

    خاله خیلی خوشحال به نظر میرسید و مرتب میگفت: چرا زودتر با شما آشنا نشدم فقط تاسف اینو میخورد ما هم از اینکه اون به جمع ما اضافه شده بود خوشحال بودیم یک شب دور هم نشسته بودیم دیدم جو آماده است از مادرم خواستم تا اونهم سرگذشتش را برامون تعریف کنه مادر از تعریف کردن تفره رفت اما خاله خواهش کرد وگفت: دلم میخواد بدونم که بر سر تو چه گذشته این چند روزه همه اش من حرف زدم تو هم تعریف کن ببینم تو چطور بزرگ شدی؟ مادر در مقابل خواهش خاله کوتاه اومد و اینطور شروع کرد شبی که حسن خان منو از اتاق بیرون برد موقعی که برگشت دیگه فهیمه و خواهرم غیب شده بودند مادر بزرگ عتیه از عصبانیت نمی دونسته چي کار کنه! تنها آرامشش من بودم اون فکر میکرد فهیمه میدونه دوتا زاییده و برمی گرده تا بچه اش را ببره و عتیه میتونه انتقام بگیره سالها انتظار کشید کینه اش را تازه نگهداشت به امید برگشتن فهیمه، هر روز بزرگتر میشدم و مادرم را میخواستم اما مادر بزرگ عتیه جای مادر را پر کرده بود دوستش داشتم گاها از دست فهیمه عصبانی می شدم اما بعد به اون حق میدادم دد

    مادر بزرگ بیشتر اوقات غیر قابل تحمل بود حسن خان هم به همین خاطر به تهران رفت پدر بزرگ سرمایه خوبی به حسن خان داد اونهم از این سرمایه به خوبی استفاده کرد و روز به روز بر سرمایه اش افزود برو بیایی بهم زده بود شش سالم بود که حسن خان زن گرفت و من دست از پدر شستم دیگه به دیدنم نمی اومد تنهای تنها بودم مونسم مادر بزرگ عتیه بودم. دلم بازی می خواست اما مادر بزرگ اجازه نمیداد هر وقت کار اشتباهی می کردم می گفت مثل مادرم هستم و هر وقت از دست من راضی بود می گفت مثل پدرت هستی و من بلاتکلیف بودم بدون پدر و مادر بزرگ شدم و این خیلی راحت نبود همیشه چشم به راه بودم با خودم عهد کرده بودم اگه مامان فهیمه برگرده اونو با مادر بزرگ عتیه آشتی بدم اما اون هرگز برنگشت و من حتی برای یک بار هم که شده مادرم را ندیدم دد

    وقتی مادر بزرگ عتیه فوت کرد اوضاع عوض شد حسن خان منو به تهران برد اونجا را دوست داشتم معلم سر خونه داشتم چند تا دوست پیدا کرده بودم هیچ وقت حسن خان منو دوست نداشت و دست محبت به سرم نکشید. انگار من بچه مادر بزرگ عتیه بودم نه خودش، حامی من نبود تنها چیزی که بی دریغ در اختیار من می گذاشت فقط پول بود. غرق در پول بودم محبت وجود نداشت همیشه دلم میخواست به جای اون خواهرم که مادرم با خود برده بود باشم مادر هم به فکر من نبود و برای یکبار هم که شده سراغ من نیامد. خاله حرف مادر را برید و گفت: اون نمی دونست دوقلو زاییده وقتی هم که فهمید کاری از دستش بر نمی اومد تو اونو برای یک بار دیدی. وقتی به شکل کولی در اومده بود. مادر ادامه داد به هر حال هيجده سال از عمرم گذشته بود که حسن خان برای تحصیل منو به انگلیس فرستاد مردمانی که اونجا زندگي میکردند با ما فرق داشتند بی عاطفه ولی با انظباط و چطور بگم طور خاصی زندگی میکردند قاتی شدن با آنها مشکل بود چهار سال تحصیلم طول کشید و من بالاخره به ایران برگشتم

    ادامـــــــه دارد




  14. #14
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت چهاردهم ¤¤

    در برگشت به ایران توی فرودگاه با منصور آشنا شدم اون پسر عموی من بود با رفت و آمدی که پیدا کردیم خیلی ازش خوشم اومد اون برخلاف دیسیپلین اداری خیلی خوش برخورد و مهربان بود باور میکنید در نگاه اول عاشقش شدم وقتی از من خواستگاری کرد حسن خان بدون یک لحظه درنگ قبول کرد از روزی که با منصور آشنا شدم زندگی من شروع شده و حس زنده بودن دارم با بدنیا اومدن بچه ها بیشتر به منصور علاقمند شدم و خوشبختی را لمس کردم خواهر برادر نانتی داشتم اما ارتباط صمیمی با آنها نداشتم با شناختن برادرم علی خون توی رگهای من جوشید و همه جا به دنبال رد پایی از خواهرم بودم دد

    برای این کار کاراگاه خصوصی گرفتم و تازه فهمیده بودم که خواهرم ازدواج کرده دنبال آدرسش بودم تا من آدرس پیدا کنم اون از شوهرش طلاق گرفته و دوباره غیب شده بود در این بین حقیقت تلخی را متوجه شدم و اون مرگ عمدی مادرم بود با تحقیقهای کارآگاه معلوم شد موقعی که مادر بزرگ عتیه از دنیا میره خان مظفر دستور قتل فهیمه را صادر میکنه و اون زن که سالها مادرم با هاش زندگی کرده بود و کوچکترین آزاری بهش نرسونده بود زهر داخل غذای مادر میریزه و در عرض یک ماه اونو میکشه با شنیدن این مطلب صدای گریه خاله بلند شد همه سعی کردیم آرامش کنیم خاله گفت: چرا من متوجه نشدم اون زن پلید برای مادرم غذای مخصوص می پخت و خودش اونو به خورد مادرم میداد چقدر مادر رنج کشید دد

    مادرم ادامه داد دیگه در زندگیم هدفی داشتم انهم پیدا کردن خواهرم بود هر رد پایی را دنبال میکردم تا به اون برسم اما تمام راهها همیشه بسته بود. در مورد منصور شبهه ای در دلم بود فکر میکردم منصور به خاطر ثروت حسن خان با من ازدواج کرده وقتی انقلاب شد و تمام دارایی ما مصادره شد منصوربیشتر از قبل به من علاقه نشان داد پنج سال زندانی بود و ما هر آن فکر میکردیم اونو اعدام کنند تمام وقت من به دنبال آزادی اون بودم هم کار و هم از بچه ها مراقبت میکردم این مسئولیت برای من سنگین بود ولی از عهده اون براومدم سالهای سختی را پشت سر گذاشتم زیر دست یکی از کارمندهای پدرم مترجم شده بودم دد

    با احترام باهام رفتار میکرد اما خیلی غصه میخوردم که از اوج عزت به کجا رسیدم تا بالاخره موفق شدم حکم آزادی منصور را بگیرم روزی که از زندان آزاد شد ما صفر شاید زير صفر بودیم، منصور روی پای خودش ایستاد. خیلی تلاش کرد اون دست به هر کاری زد از کار کردن ابا نداشت با هم دست به دست دادیم و موفق شدیم این زندگی را برایمان بسازیم الان ثروتمند نیستیم اما آرامش داریم منصور عشقش را به من ثابت کرد یک سال قبل از انقلاب حسن خان ما را ترک کرد و دیگه خبری از اون ندارم! شایعه شد که ثروتش را برداشته و با یک زن فرار کرده باور کردنش سخت بود ولی حالا اطمینان دارم با یک زن رفته و اون ثریاست دد

    خاله گفت: نظرت با دیدن حسن خان چیه؟ مادر گفت: ما با هم بزرگ نشدیم ولی هر دو به پدرمان حسن خان میگیم این وجه تشابه به خاطر چیه؟ خاله گفت: ما هر دو دلمان از پدر شکسته به همین خاطر با گفتن حسن خان خودمان را تسکین میدیم حالا چی میگی میای بریم حسن خان را ببینی؟ مادر اول راضی نبود ما اونو راضی کردیم تا به دیدن پدر بزرگ بره و اگر تونست خودشو در غیر این صورت عکسش را بیاره تا ما هم یکی از قدرت مردان ایران را ببینیم. زمان انقلاب تمام خونه ما در آتش سوخته بود و هیچ عکسی از پدر بزرگ نداشتیم خاله گفت: هر کسی بتونه پاسپورت بگیره خرجش را من میدم میتونه با ما بیاد از شوق اینکه مسافرت میریم به تلاطم افتادیم خاله رو به پدر کرد و گفت: پسر عمو شما چطور میای؟ در تمام مدت شما سکوت کردین و یک کلمه هم حرف نزدی شما هم داستان زندگیتو تعریف کن ببینیم دد

    منصور که تا این زمان سکوت اختیار کرده بود گفت: سالها پیش داستان فرار عروس عمو حسن را از زبان اطرافیان شنیده بودم و خیلي مشتاق دیدن این عروس فراری بودم مادر بزرگ عتیه همیشه اونو نفرین میکرد زن بدی نبود به خاطر از دست دادن پسرش کمی البته به نظر من عقلش را از دست داده بود وگرنه این کینه کاملا بی مورد بود ده ساله بودم که عمو حسن به طایفه اومد و منو با خودش تهران برد از من به خوبی مراقبت کرد گذاشت درس بخونم و برای خودم کسی بشم به من کار داد و من مدیون اون بودم جوان بودم بی تجربه. ثریا که برای بدست آوردن کار به من مراجعه کرد ازش خوشم اومد و اونو به عنوان منشی خودم استخدام کردم اونو تحت نطر گرفتم تا اگر همانی باشه که مورد نظرم بود با اون ازدواج کنم حسن خان از توجه من به ثریا خبر دار شد و منو به دفترش دعوت کرد خیلي محترمانه ومحکم گفت: برات فکرهای بالاتری دارم به کم قانع نشو اگر حرف گوش نکنی بد می بینی. پرسیدم منظورتون چیه؟ گفت: ممکنه برای کسی که در نظر گرفتی اتفاق بدی بیفته!! ترسی توی دلم خونه کرد همانجا از عمو حسن به التماس خواستم مشکلی برای ثریا پیش نیاره و برای اینکه ثریا در امان باشه پیشنهاد کردم اونو به فرانسه بفرسته هم از من دور میشد و هم می تونست برای خودش زندگی ایده آلی بسازه. حسن خان قبول کرد و قول گرفت دیگه تا اون اقدام نکرده کاری انجام نده. ثریا فرانسه رفت و من تنها با دلی شکسته اینجا به انتظار سرنوشتی که عمو حسن برام درنظر گرفته باقی ماندم

    ادامــــــه دارد




  15. #15
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت پانزدهم ¤¤

    دوسال بعد عمو حسن منو خواست وبه من گفت: دخترم از انگلیس میاد به استقبالش برو، منهم اطاعت کردم توی فرودگاه با دیدن ثریا شوکه شدم به خودم اومدم و گفتم اسم هر دو ثریا و یک شکل و یک قیافه احتمال دادم اینها دختر عمو های دوقلوی من هستند افسوس خوردم چرا من حتی یکی از آنها را ندیدم لااقل ثریای مادر بزرگ عتیه را میدیدم حل معما آسان می شد یک فکر هم از سرم گذشت فکر کردم این همان ثریاست که برای امتحان کردنم منشی من شده بود آخه خلق و خوی دوتا شون یکی بود! این بار با امکان نزدیکی که به ثریا داشتم سعی کردم اونو بشناسم از لحاظ چهره همانی بود که دوست داشتم باید می دیدم اخلاقش چطوره، اصلا منو دوست داره و من براش چقدر اهمیت دارم یا می تونم اهمیتی داشته باشم اوایل ثریا به نگاههای من پاسخ نمی داد باورم شد که این اون ثریا نیست چون هر بار حتی از پشت سر هم به ثریا نگاه می کردم اون سنگینی نگاهم را حس میکرد و برمی گشت و به آن پاسخ میداد دد

    مطمئن شدم این ثریا نیست یا به تعبیری این ثریاست، والا می فهمید که چی میگم خیلی طول نکشید به هم علاقمند شدیم واین علاقه کم کم رنگ عشق به خود گرفت حسی که به ثریا داشتم به هیچ کس نداشتم از ترس اینکه اونو از دست بدم ازش تقاضای ازدواج کردم حسن خان هم که از اول این سرنوشت را برای من و ثریا رقم زده بود موافقت کرد. عروسی مجللی گرفتیم همانطور که عمو حسن در نظر گرفته بود من دست راستش شدم و بیشتر کارهاشو به من می سپرد از تمام جیک و پیکش خبر داشتم البته فکر میکردم مگر در دو مورد بی اطلاع بودم دد

    یکی اتفاقاتی که در تبریز افتاد من حضور نداشتم یکی هم ارتباط مخفیانه با یک زن که معلوم شد دخترش ثریا بوده. ولی منم برای خودم جاسوسهایی داشتم و خبر دار شدم حسن خان سر نخی بدست آورده بود آدمهاش اون زن را که توی غذای فهیمه زهرریخته بود را پیدا کردند به عمو حسن پیغام فرستادند اونهم بدون یک لحظه درنگ تبریز رفت با زنه که روبرو میشه جویای موضوع میشه دد

    اون زن این طور می گه: روزی که فهیمه با بچه اش به خونه ما اومد ما وضع درست و حسابی نداشتیم خان مظفر قبل از رسیدن اونها با قاصد کلی پول فرستاد تا ما برای اون زن و بچه اش همه چیز تهیه کنیم، فهیمه و ثریا که اومدند راننده یک پاکت مهر و موم شده به دست شوهرم داد توی اون دوتا پاکت دیگه بود روی یکی نوشته بود همون موقع باز کنیم توی نامه مفصلا نوشته شده بود که این زن مهمان شماست و به خوبی از او پذیرایی کنید مخارج مرتبا فرستاده خواهد شد این زن نباید با بیرون از خونه تماسی داشته باشه تمام احتیاجاتش را در منزل فراهم کنید. هر دو نامه هنوز هم هست حسن خان میپرسه نامه دوم را کی باز کردی؟ زنه گفت: برای باز کردن اون از تهران قاصد اومد خان دستور داده بود پاکت دوم را باز کنيم و به دستورش عمل کنیم دد

    وقتی پاکت را باز کردیم کمی گرد سفید توش بود و نوشته شده بود کم کم به غذای فهیمه اضافه کنیم نتیجه اون را نمی دونستم منم طبق دستور اون گرد سفید را فقط تو غذای فهیمه ریختم دو سه روز بعد از اینکار علائم بیماری در فهیمه آشکار شد یک ماه نکشید زن بیچاره مرد! به خدا قسم من از چیزی که توی غذای فهیمه میریختم خبر نداشتم بعدا معلوم شد زهر بوده و اونو کشته. من فقط دستور خان را اجرا کردم. حسن خان گفت: اگر اون دوتا نامه را بیاری از جرمت میگذرم زن فورا از داخل یک صندوق قدیمی پاکت ها را بیرون آورد کمی از اون زهر باقی بود عمو با عجله به تهران برگشت چیز جالبی که اتفاق افتاد این بود که حسن خان هفته ای یک شب خان را مهمان میکرد و حسابی تدارک میدید و غذای مورد علاقه خان مظفر را درست میکرد. جالبتر اینکه اون شبها حتی زن عمو هم در شام شرکت نمیکرد این مهمانی ها ادامه داشت تا اینکه خان مظفر بیمار شد و به بستر مرگ افتاد از حسن خان خواستند تا از خان مظفر عیادت کنه این بار منو با خودش برد اتاق را خالی کردند به خیال اینکه خان مظفر برای حسن خان می خواد وصیت کنه پشت در اتاق بودم به اختیار گوشم تیز شد خان مظفر روبه عمو گفت: حسن خان فکر نکن نفهمیدم تو غذای من زهر میریختی اونهم از زهری که من به تبریز فرستاده بودم. من توی زندگیم گناه زیاد کردم ولی قتل اون زن وبال گردنم شد و منو به آخر خط رسوند دد

    ازت خواهش میکنم با دخترم کاری نداشته باش اون هیچ تقصیری نداره دیگه چیزی نشنیدم چون صدای خان مظفر رو به افول رفت و چند دقیقه بعد متوجه شدیم خان فوت کرده! موقعی که عمو از اتاق بیرون اومد قیافه اش خیلی راضی به نظر میامد ولی با تظاهر به غم اندوه گریه کرد شاید هم به خاطر خودش اشک ریخت. از شنیدن گفته های پدر همه یک حال عجیبی داشتند ولی اطمینان دارم همه از این کار حسن خان بدشون نیامد

    ادامـــــــه دارد




  16. #16
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت شانزدهم ¤


    حرفهایی که پدر درباره عشقش به مادر گفت واقعیت داشت ما طی سالها این عشق را حس کرده بودیم اون عاشق مادر بود. با این وجود توی دل همه ما این شبهه قوت گرفت که پدر هنوز هم که هنوزه خاله را دوست داره همانطور که خاله هنوز پدر را دوست داشت . قرار شد دسته جمعی به اداره گذرنامه مراجعه کنیم هیچ کدام از ما پاسپورت نداشتیم چون احتیاجی به این کار نمی دیدیم حدود یک هفته طول کشید مادرم و خاله انگار از اول زندگی باهم بوده اند در این مدت کم خیلی صمیمی شده بودند ما هم از اینکه یه فتوکپی از مادرمون بدست آورده بودیم خوشحال بودیم. خوشبختانه هیچ مشکلی در رابطه با گرفتن پاسپورت پیش نیامد با رسیدن مدارک به دستمون خاله از یک تور مسافرتی خواست تا برای ما ویزا تهیه کنه تمام این کارها حدود یک ماه طول کشید، دیگه خاله عصبی شده بود میترسید که نتونه مادر را بالای سر حسن خان برسونه همگی از رفتن به خارج هیجان زده بودیم ما تا اون روز از مملکت بیرون نرفته بودیم دد

    شوق این سفر در همه غالب بود خاله خبر داد بلیط ها آماده است چمدانها را ببندید نمی دونستیم چی توی چمدان بذاریم مادر که اوضاع را اینطور دید گفت هر کدام ساک دستی بردارید لوازم شخصی توی اون بذارید موقعی که اونجا رسیدیم شما را خرید میبرم تا هرچی دلتون میخواد بخرید، همه با تعجب به صورت مادر نگاه کردیم متوجه ما شد وگفت: باور کنید من یه مقدار پول برای مبادا پس انداز کردم همه اش را در اختیار شما میذارم تا خرید کنید از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم روز موعود رسید با راهنمایی مسئوول تور دسته جمعی پدر و مادر ،خاله ثریا ،برادربزرگم خواهر کوچکم و من را روی صندلی های هواپیما جا به جا کردند مثل بچه های هشت ساله بودم خاله گفت: حتما آبنباتی که بهتون تعارف میشه را توی دهنتون بذارین گوشهاتون نمی گیره راست میگفت حواسم به خوردن آبنبات رفت اصلا نفهمیدم هواپیما چطور بلند شد دد

    پذیرایی داخل هواپیما کامل بود تا به خودمون بیاییم خلبان اعلام کرد هواپیما تا لحظاتی دیگر در فرودگاه ....... به زمين می شینه دیگه هیجان به اوج خودش رسیده بود از فرودگاه با ماشینی که تور آماده کرده بود به خونه خاله رفتیم اونجا کسی منتظر ما بود با چشمهای سیاه دلربا و بسیار مظلوم اون لاله دختر، خاله ثریا بود در زیبایی نظیر نداشت یا من ندیده بودم من و برادرم مسعود هر دو محو تماشای لاله بودیم که مادر هردوی ما را به داخل هل داد تازه به خودمان اومدیم که جلوی راه را گرفتیم از اون لحظه بین من و مسعود رقابتی درگرفت از هر موقعیت استفاده می کردیم تا به لاله نزدیک بشیم اما اون هیچ کدام از ما را تحویل نمی گرفت چرا نمیدونم !!! قرار شد تا لاله ما را راهنمایی کنه تا بتونیم وسایل را جا بجا کنیم من و مسعود در اتاق کناری اتاق لاله ،خواهرم مریم در اتاق لاله ساکن شد، اونهم به شرطی که پسر ها برای سر کشی وارد اتاق لاله نشوند دد

    دختر غریبی بود برای راحتی خیال اون ما قبول کردیم بدون اجازه وارد نشیم . برای پدر مادر هم اتاقی در نظر گرفتند دایی هم نزدیک اتاق خاله جا گرفت ساکها را باز کردیم هواسرد بود ژاکتهایمان را درآوردیم از اینکه ما ژاکت پوشیدیم لاله کلی خندید و گفت: اینجا ما به سرما عادت داریم هنوز تا پوشیدن ژاکت مانده. به ما که خوش میگذشت شام توسط مستخدم خونه سرو شد خاله با بیمارستان تماس گرفت وبه پدر بزرگ خبر اومدن مادر را داد با اصرار پدر بزرگ همان شب همگی به بیمارستان رفتیم اونجا مثل ایران نبود خاله از دکتر کشیک اجازه ملاقات گرفت و ما با احترام و عزت به اتاق پدر بزرگ راهنمایی شدیم مردی با ابهت روی تخت خوابیده بود و چهره ای بی رنگ و رو داشت ریشش را تراشیده بودند و در نهایت تمیزی یک دست کت و بیژامه شیک تنش بود به کمک پرستار روی تخت نشست دیدن دوتا دخترش صورتش را خندان کرد یکی یکی با اشاره خاله دست پدر بزرگ را بوسیدیم تنها جمله ای که پدر بزرگ گفت این بود دیگه آرزویی ندارم دد

    از همدیگه مراقبت کنید و تا زمانی که ما از اتاق خارج بشیم فقط همه را نگاه کرد شب همه خوب خوابیدیم صبح زود پا شدم توی خونه گشت زدم خونه بزرگی بود همه چیز داشت استخر سونا کلی اتاق سالن پذيرایی و یک باغ بسیار زیبا دور زدم و دوباره به اتاق برگشتم. صدای زنگ تلفن بلند شد خاله با سرعت آمد وگوشی را برداشت از حرفهایی که پشت گوشی شنید رنگش پرید کنارش رفتم و پرسیدم خاله چی شده؟ گوشی را گذاشت و با اشکی که دور چشمهاش جمع شده بود گفت: حسن خان مرد!!! انگار همه فال گوش ایستاده بودند از اتاقها بیرون اومدند و دور خاله حلقه زدیم مادر و خاله اشک میریختند لاله و خواهرم سعی میکردند اونها را آرام کنند من و مسعود دقیقا به اینکه اینجا دیگه کاری نداریم فکر میکردیم چون پدر بزرگ را زیاد ندیده بودیم و براش غصه نمی خوردیم اشک ما هم دراومد در یک لحطه فکر کردیم وقتی پدر بزرگ را دفن کنند ، باید به ایران برگردیم پدر و مادر عزادار میشن وحوصله گردوندن ما را ندارند و ما بدون اینکه این کشور زیبا را درست ببینیم از اونجا میریم دد

    بیشتر غصه رفتن بود تا مرگ پدر بزرگ !! کارها با سرعت انجام شد همان روز پدر بزرگ به خاک سپرده شده مراسم به سادگی برگذارشد آشنایان خاله خیلی کم بودند چند نفری برای عرض تسلیت اومدند میان افرادی که برای تشیع جنازه اومده بودند مرد خوش تیب و جا افتاده ای بود که توجه ما را به خود جلب کرد با نگاه از همدیگر پرسیدیم این کیه خیلی هم از مردن پدر بدش نیامده طور خاصی به خاک سپاری حسن خان نگاه میکرد خاله در شرایطی نبود از اون سوال کنیم از لاله پرسیدم اون مرد کیه؟ لاله گفت: نمی شناسید؟ گفتیم : نه گفت : اون بابا فرهاده !با هم گفتیم چی؟ یعنی اون شوهر خاله وپدر تو هست؟ لاله گفت : بله

    ادامــــــه دارد




  17. #17
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت هفدهم ¤¤

    اون شوهر خاله ثریا بود، مرد بسیار شیک پوش و با وقاری بود خیلی بی تفاوت مراسم را پشت سر گذاشت. خاله و مادر که راه افتادند اون اشتباهی دست مادر را گرفت و گفت: ثریا می خواهم با تو حرف بزنم تو باید به من فرصت بدی مادر دستش را کشید و گفت: آقا انگار اشتباه گرفتی من شما را نمی شناسم ولم کن. خاله متوجه فرهاد شد سرش را بالا کرد و گفت: اشتباه گرفتی اون ثریاست خنده اش گرفت چون اسم خودش هم ثریا بود فرهاد متوجه اشتباهش شد از مادر عذر خواهی کرد و گفت: اشکالی نداره شما خواهر زن من هستید شما هم به حرف من گوش کنید خاله دست مادر را کشید وگفت: حرفهای اون ارزشی نداره وقتت را هدر نکن درحالی که مادر مشتاق شنیدن حرفهای فرهاد بود به دنبال خاله رفت ما هم پشت سر اون رفتیم و فرهاد تنها در گورستان باقی ماند دد

    شب فرهاد به خونه خاله اومد برخورد خاله با فرهاد خیلی سرد و بدتر از صبح بود و رسما اونو از خونه اش بیرون کرد سر میز شام بی مقدمه لاله زد زیر گریه وقتی خاله برای آرام کردنش دست روی سر لاله کشید لاله عصبانی شد و گفت: من احتیاج به ترحم تو ندارم من توی زندگیم پدر کم دارم همانطور که سالهای سال این کمبود را تو داشتیی بلند شد و به اتاقش رفت مادرم از خاله پرسید این مردی که صبح تو گورستان دیدیم شوهر سابق تو فرهاد بود؟ خاله بی حوصله گفت: بله اون شوهر بی وفای من بود با گفتن این جمله انگار خیانت فرهاد تازه شده باشه و ادامه داد چند بار حسن خان خواست اونو نابود کنه اما من به خاطر لاله نذاشتم اما فکر میکنم اشتباه کردم اون زیادی مزاحم ما شده با شنیدن این جملات از دهن خاله به اقتدار حسن خان بیشتر پی بردیم چیز دیگه ای که در آن نهفته بود علاقه ای خاله نسبت فرهاد بود نخواسته بود آسيبی به اون برسه، جرقه ای در چشمهای مادر درخشید من متوجه شدم با نگاه مادرم را قوت قلب دادم تا منظورش را عملی کنه مادر نفسی کشید و گفت: ثریا اگر از شما خواهشی داشته باشم انجام میدی ؟


    خاله گفت : تواگر جونم را بخواهی میدم! مادر گفت: من میخواهم با فرهاد حرف بزنم البته به جای تا چون میخواهم سر از کار اين مرد دربیارم و ببینم در تمام این مدت کجا بوده و الان چرا پیداش شده. خاله گفت: برای این کار لازم نیست زحمت بکشی من بهت میگم اون کجا بوده. مادر گفت: نه دلم میخواهد از دهن خودش بشنوم خاله خندید وگفت: باشه اشکالی نداره اما حواست را جمع کن من زیاد به اون رو نمیدم اگر نرم رفتار کنی می فهمه تویی دد

    این را گفت و زد زیر خنده و همه خندیدم من از فرصت استفاده کردم و به اتاق لاله رفتم در زدم فکر کرد خاله است و گفت: می خواهم تنها باشم. گفتم: منم محمود. در راباز کرد اما اجازه نداد تا وارد بشم پرسید چی کار داری؟ گفتم: مادرم فردا به جای مادرت با پدرت حرف میزنه میتونی کمک کنی تا مادرم موفق بشه و سر از مقصود پدرت دربیاره؟ لاله گفت: بیا تو ببینم چی میگی. موفق شدم پا توی اتاق اون بذارم اتاقی بود در نهایت سادگی یک تخت یک پا تختی و یک آباژور روی دیوار حتی یک عکس هم نبود پرسیدم تو حتی عکس خودت را هم به دیوار نزدی؟ گفت: مادر به من یاد داده اگر دلت خالیه باید اتاقت هم خالی باشه مثل اتاق مامان دد

    از حرفش زیاد تعجب نکردم چون با اون زیبایی که داشت اصلا معاشرتی نبود هیچ دوستی نداشت با این حال از اینکه گفت دلش خالیه قند توی دلم آب شد گفتم: می خواهی برای اینکه اتاقت از تنهایی در بیاد عکس منو آویزان کنی؟ از شنیدن این جمله من اونقدر خندید که نگو میان خنده اش گفت: میدونی مسعود هم همین حرف را زده به شوخی گفتم ای خائن ای دزد عشق خنده روی لبهای لاله خشکید نگاه معنی داری به من کرد ساکت شدم دد

    لاله پرسید خاله مگه قرار گذاشت؟ گفتم هنوز که نه اون منتطره تا مامانت تماس بگیره و قرار بذاره. لاله گفت: مامان تماس نمیگیره. چرا تماس میگیره این صدای خاله بود که میان چهار چوب در ایستاده بود و به ما نگاه میکرد از نگاههای خاله خوشم اومد توی دلم گفتم حتما من داماد ایده آلش هستم اینطور نگاه می کنه. انگار که صدای منو شنیده باشه گفت: خاله قربونت بره میشه منو لاله را تنها بذاری چند کلمه ای حرف داریم چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتم دد

    فردا مادرم به جای خاله فرهاد را توی اتاق پذیرایی ملاقات کرد با کنجکاوی که داشتم پشت در شیشه ای سالن قایم شدم تا بتونم حرفهای اونها را بشنوم برام خیلی اهمیت داشت مادر اخم به چهره داشت مثل خاله قیافه گرفته بود فرهاد اینطور شروع کرد ازت خواهش میکنم به تمام حرفهای من با دقت گوش کن بعد قضاوت کن. مادر گفت: برای آخرین بار به حرفهات گوش میدم. فرهاد گفت: سالها پیش به خاطر اینکه صاحب جاه و مقام بشوم وارد کارهای پدرم شدم اون خیلی دوست و آشنا داشت یکی از دوستهای با نفوذش پدر تو حسن خان بود جوان بودم وجاهل همون موقع ها با دختری آشنا شده بودم و دم از عشق و عاشقی میزدیم من اونو واقعا دوست داشتم و تصمیم به ازدواج گرفته بودم اما پدرم وارد زندگی من شد و تمام رشته های منو پنبه کرد

    ادامــــــــه دارد




  18. #18
    Moderator Rasputin is on a distinguished road Rasputin's Avatar

    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,580
    ثـــــــريا قسمت هجدهم ¤¤

    با پیشنهاد پدرم من با دختر حسن خان ازدواج میکردم و به آنچه که آرزوی هر جوان هم سن و سال مثل من بود میرسیدم سرم داغ عشق ولی جویای نام به ازدواج با تو تن دادم اوایل دوستت نداشتم با گذشت زمان دل به تو بستم بیشتر از اون که فکر کنی خوب بودی دروغ نمی گم چون داماد مخفی شدم خیلی از خودم ،از تو ،از پدرم ،از پدرت بدم میامد اون چیزی که می خواستم نشده بود زندگی کاملا ساده ای بدست آورده بودم ولی قدرش را ندونستم دختری که قبل ار تو میخواستم باهاش ازدواج کنم دوباره سر راهم سبز شد نمی خواستم با اون ارتباط برقرار کنم دست از سرم برنداشت اون روز هم که توی باغچه دیدیش اون روی من افتاده بود و من میخواستم خودم را از دستش خلاص کنم اما نتونستم همون موقع تو رسیدی و در اون وضع دیدی دد

    بعد هم دختر حسن خان باقدرت تمام من را از زندگیت بیرون کردی حتی مهلت دفاع از خودم را ندادی توی ایران هم می دونی وقتی دو نفر از هم طلاق میگیرند با دشمن خونی میشوند و نمی خواهند حتی ریخت همديگر را ببینند من تو هم مستثنا نبودیم من خیلی زود از طلاق پشیمان شدم ولی تو دختر حسن خان بودی پدرت اجازه نداد من به تو نزدیک بشم من سالها در عشق تو و لاله سوختم کاری از دستم بر نمی آمد منتظر این روز بودم و به اون هم رسیدم حسن خان مرد و من تونستم به تو نزدیک بشم اما تو مثل سابق از من دوری و نفرت تمام وجودت را گرفته. از شنیدن حرفهای فرهاد مادرم شوکه شد تا اون لحظه اینطور به مسئله نگاه نکرده بود که ممکنه یک سوءتفاهم باعث این جدایی شده باشه مادر با زرنگی تمام به فرهاد گفت: امروز حوصله فکر کردن به حرفهای تو را ندارم شب بیا خونه و تمام اینها را دوباره برام بگو تا بتونم راست و دورغ اونو در بیارم دد

    اگر ثابت کنی که بی گناه بودی تصمیم جدی در مورد زندگیمون می گیرم حالا برو و تا شب به گفته هات فکر کن ممکنه دوباره که تعریف کردی بتونم مچ تو را بگیرم من سالها از بی وفایی تو رنج بردم و تنها دخترم را از تو دور نگه داشتم حالا برو، فرهاد نگاه عمیقی به صورت مادر کرد و گفت: تو ثریا نیستی و بدون یک کلمه حرف از اتاق بیرون رفت کنار در خاله ثریا را دید نگاهی کرد و گفت: ثریا هنوز عوض نشدی از دختر حسن خان بیشتر از این انتظار نداشتم خاله به زور جلوی اشکهاشو گرفت. فرهاد متوجه شد و گفت: حرفهایی که به خواهرت زدم همه اش از روی صداقت بود و یک کلمه هم دروغ نبود تصمیمت را بگیر، در خونه و قلب من به روی تو و لاله بازه می تونی برگر